🫶
🫶
ات رفت پیشش
ات:باید حرف بزنیم
همکلاسیش : کیم تهیونگ بعدا حرف میزنیم.....خدافز
ته: چیه ات
هانا: ات صبر کن..
تهیونگ هانا رو دید و رفت پیشش و دستشو روی گونه ی هانا کشید و گفت: چی شده
ات: تو...با....
ته: اره
ات: اما من....اما من که دوستت داشتم
ته: هانا بیا بریم نوشیدنی بخوریم
هانا: ب.باشه
ات اشک توی چشماش جمع میشه و میشینه روی صندلی و سرش رو روی میز میزاره
معلم میاد و درس میده و میره و مدرسه تموم شد همه میرفتن خونه
من هنوز توی کلاس بودم و آخرین نفری بودم که از مدرسه خارج شده
فقط یه جایی میرفتم و نمیدونم کجا هی گوشیم زنگ میخورد بدون نگاه کردن به اسم یا هر چیزی صداشو قطع میکردم. از اینکه تهیونگ ترکم کرده حالم بد بود و حالت تهوع میگرفتم
دو ساعت گذشته و من هنوز دارم راه میرم نمیدونم کجام
ترسیده بودم اما برام مهم نبود
دوباره گوشیم زنگ خورد کوک بود فک کنم الان ۲۰ باری میشه که زنگ زده جواب دادم.
(تا اینجا ویوی ات بود یکم از ویو تهیونگ و کوک بگم)
ویو ته
بعد از اینکه به ات گفتم با هانا هستم دست هانا رو گرفتم و رفتیم سمت کافه تریا.
کوک: سلام
ته: سلام
هانا: سلام
کوک: چه خبر؟
ته: هیچی با ات به هم زدم و الانم که با هانا نشستیم
کوک: به هم زدی؟
هانا: همش تقصیر منه
ته: عزیزم چرا خودتو مقصر میدونی...
کوک: رفت سمت کلاس ات و دید ات روی صندلیش نشسته و سرش رو روی میزش گذاشته و فقط رفت نشست روی صندلی خودش و فقط به ات نگا میکرد
بعد از مدرسه
ته: کوک باید یه چیزی بهت بگم
کوک: چیه
ته: بابات گفت جیمین و تو رو میخواد ببینه
کوک: تو از کجا میدونی
ته: جیمین رفت گفت به تو هم بگم
خلاصه بعد از نیم ساعت کوک هی زنگ میزد به ات ولی ات جواب نمیداد
خلاصه همه جا رو دنبال ات گشته و الان دو ساعت گذشته.
💐
ات رفت پیشش
ات:باید حرف بزنیم
همکلاسیش : کیم تهیونگ بعدا حرف میزنیم.....خدافز
ته: چیه ات
هانا: ات صبر کن..
تهیونگ هانا رو دید و رفت پیشش و دستشو روی گونه ی هانا کشید و گفت: چی شده
ات: تو...با....
ته: اره
ات: اما من....اما من که دوستت داشتم
ته: هانا بیا بریم نوشیدنی بخوریم
هانا: ب.باشه
ات اشک توی چشماش جمع میشه و میشینه روی صندلی و سرش رو روی میز میزاره
معلم میاد و درس میده و میره و مدرسه تموم شد همه میرفتن خونه
من هنوز توی کلاس بودم و آخرین نفری بودم که از مدرسه خارج شده
فقط یه جایی میرفتم و نمیدونم کجا هی گوشیم زنگ میخورد بدون نگاه کردن به اسم یا هر چیزی صداشو قطع میکردم. از اینکه تهیونگ ترکم کرده حالم بد بود و حالت تهوع میگرفتم
دو ساعت گذشته و من هنوز دارم راه میرم نمیدونم کجام
ترسیده بودم اما برام مهم نبود
دوباره گوشیم زنگ خورد کوک بود فک کنم الان ۲۰ باری میشه که زنگ زده جواب دادم.
(تا اینجا ویوی ات بود یکم از ویو تهیونگ و کوک بگم)
ویو ته
بعد از اینکه به ات گفتم با هانا هستم دست هانا رو گرفتم و رفتیم سمت کافه تریا.
کوک: سلام
ته: سلام
هانا: سلام
کوک: چه خبر؟
ته: هیچی با ات به هم زدم و الانم که با هانا نشستیم
کوک: به هم زدی؟
هانا: همش تقصیر منه
ته: عزیزم چرا خودتو مقصر میدونی...
کوک: رفت سمت کلاس ات و دید ات روی صندلیش نشسته و سرش رو روی میزش گذاشته و فقط رفت نشست روی صندلی خودش و فقط به ات نگا میکرد
بعد از مدرسه
ته: کوک باید یه چیزی بهت بگم
کوک: چیه
ته: بابات گفت جیمین و تو رو میخواد ببینه
کوک: تو از کجا میدونی
ته: جیمین رفت گفت به تو هم بگم
خلاصه بعد از نیم ساعت کوک هی زنگ میزد به ات ولی ات جواب نمیداد
خلاصه همه جا رو دنبال ات گشته و الان دو ساعت گذشته.
💐
- ۲۸.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط