سلطنت رحم
سلطنت رحم
پارت ۳۹
با باز شدن در نگاهش را به به در داد شاهزاده با عصبانیت وارده اتاق شد و به سمته آنائل رفت
جونکوک : مگر بهت نگفتم ام که در کاری نباید دخالت کنی
آنائل : مگر من چیکار کردم بعدشم تو دیگر حق نداری بگی دانیلا نباید بیاد با همه غذا بخوره اون دیگر با ما غذا میخوره
جونکوک : دیگر نبینم در کار های این قصر دخالت بکنی اینو یادت نرود که تو فقط بخاطر این اینجایی که جانت را از دست ندهی اگر همین حالا بخواهم نه من نه اهالی این قصر بلکه همه ملت تو را میشکند
آنائل با این حرف های شاهزاده خشک اش زده بود تک تک این حرف های شاهزاده قلب اش را شکست با دادی که شاهزاده زد از افکار اش آمد بیرون
جونکوک : فهمیدی
آنائل : بل بله ..
شاهزاده از اتاق خارج شد آنائل به آرامی به سمته تخت رفت و رو اش نشست زانوهایش را بغل کرد بغض کرده بود نمیداست چی بگه یا چیکار کند
آنائل : من ...کاری.. اشتباهی...نکرده ام
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ شب ....
شب شده بود آنائل کل روز را در اتاق اش به سر برد همانجا رویه تخت اش نشسته بود که دانیلا وارده اتاق شد
دانیلا : میتوانم بیام
آنائل : بله چرا که نه
دانیلا : شام حاضره نمیآی
آنائل : از تخت اش پایین آمد و گفت
آنائل : برویم غذا بخوریم
دانیلا : نه من نمیروم
آنائل : برویم دیگر من خیلی گرسنه ام هست
آنائل و دانیلا به سمته سالون رفتن و رویه رفتن سره میز شام نشستن شاهزاده که دانیلا را دید اما چیزی نگفت
آنائل کلافه نگاهش را به پایین داد
کاترینا : انگار دیگر دانیلا با من غذا میخوره
آنائل : آره با ما غذا میخوره
کاترینا : تو حق
شاهزاده با جدیدت اش گفت
جونکوک : کافیه دیگر نمیخواهم چیزی بشنوم
همه مشغول خوردن غذا شدن
که فلاویا با نیش و کنایه ای گفت
فلاویا : اح انگار این رسم تازه به این قصر آمده که دوشیزه های این قصر میتوانند با لباس خواب شان در قصر بگردن
.....
پارت ۳۹
با باز شدن در نگاهش را به به در داد شاهزاده با عصبانیت وارده اتاق شد و به سمته آنائل رفت
جونکوک : مگر بهت نگفتم ام که در کاری نباید دخالت کنی
آنائل : مگر من چیکار کردم بعدشم تو دیگر حق نداری بگی دانیلا نباید بیاد با همه غذا بخوره اون دیگر با ما غذا میخوره
جونکوک : دیگر نبینم در کار های این قصر دخالت بکنی اینو یادت نرود که تو فقط بخاطر این اینجایی که جانت را از دست ندهی اگر همین حالا بخواهم نه من نه اهالی این قصر بلکه همه ملت تو را میشکند
آنائل با این حرف های شاهزاده خشک اش زده بود تک تک این حرف های شاهزاده قلب اش را شکست با دادی که شاهزاده زد از افکار اش آمد بیرون
جونکوک : فهمیدی
آنائل : بل بله ..
شاهزاده از اتاق خارج شد آنائل به آرامی به سمته تخت رفت و رو اش نشست زانوهایش را بغل کرد بغض کرده بود نمیداست چی بگه یا چیکار کند
آنائل : من ...کاری.. اشتباهی...نکرده ام
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ شب ....
شب شده بود آنائل کل روز را در اتاق اش به سر برد همانجا رویه تخت اش نشسته بود که دانیلا وارده اتاق شد
دانیلا : میتوانم بیام
آنائل : بله چرا که نه
دانیلا : شام حاضره نمیآی
آنائل : از تخت اش پایین آمد و گفت
آنائل : برویم غذا بخوریم
دانیلا : نه من نمیروم
آنائل : برویم دیگر من خیلی گرسنه ام هست
آنائل و دانیلا به سمته سالون رفتن و رویه رفتن سره میز شام نشستن شاهزاده که دانیلا را دید اما چیزی نگفت
آنائل کلافه نگاهش را به پایین داد
کاترینا : انگار دیگر دانیلا با من غذا میخوره
آنائل : آره با ما غذا میخوره
کاترینا : تو حق
شاهزاده با جدیدت اش گفت
جونکوک : کافیه دیگر نمیخواهم چیزی بشنوم
همه مشغول خوردن غذا شدن
که فلاویا با نیش و کنایه ای گفت
فلاویا : اح انگار این رسم تازه به این قصر آمده که دوشیزه های این قصر میتوانند با لباس خواب شان در قصر بگردن
.....
- ۱۰.۲k
- ۲۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط