تــا کہ بودیم نبودیم ڪـسے...

تــا کہ بودیم نبودیم ڪـسے...
کشت مـارا غمـ بے همنفسے...
تا که رفتیم همہ یار شـــدند...
خفتہ‌ایمـ و همہ بیدار شدند...
قدر آیینه بدانیم چــو هست...
نہ در آن وقت کہ افتاد و شکست...
💔
دیدگاه ها (۳)

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای ح...

رمان: فراموش شدهفصل ۷: فرار و خاکسترعمارت شروع به سوختن کرد؛...

⁨گاهی آدم کسی را از دست نمی‌دهد؛خودش رالابه‌لای دوست‌داشتنی ...

حتی پیر شدنت را هم ندیدم... دورت بگردم، باباجونم؛ چه زود رفت...

سناریو تهیونگ

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

فکر می‌کنم زندگیِ همه‌ی ما، یک جایی پر شده از «ای #کاش»هایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط