پارت صبح بیاعتماد

🖤🔥 پارت ۵ — صبحِ بی‌اعتماد

نور خاکستری صبح از پنجره‌ی باریک خزید توی اتاق.
یونا با صدای خفیف باز شدن در چشم باز کرد.

جونگ‌کوک بود.
با یک لیوان قهوه در دست.

نه نزدیک شد، نه دستور داد.
لیوان را روی میز گذاشت.

«نخوابیدی.»

یونا نشست. «تو هم.»

نگاهش چند ثانیه روی صورتش ماند.
انگار دنبال چیزی می‌گشت که هنوز اسم نداشت.

«از امروز، قوانین اینجاست.»
صدایش محکم بود. «سؤال‌هاتو می‌پرسی. من دروغ نمی‌گم.
اما همه‌چیز رو هم یک‌جا نمی‌شنوی.»

یونا آرام گفت: «پس من زندانی نیستم… ولی ناآگاهم.»

جونگ‌کوک مکث کرد. «فعلاً.»

در را باز کرد. «اگه می‌خوای بمونی، باید بدونی این خونه دشمن زیاد داره.
و تو… نقطه‌ضعف منی.»

یونا نفسش را حبس کرد.
این جمله از تهدید ترسناک‌تر بود.

جونگ‌کوک رفت.
در باز ماند.

و یونا فهمید:
بزرگ‌ترین خطر،
این نبود که ربوده شده بود—
این بود که داشت می‌مانْد.



اسکی ممنوع🚫
دیدگاه ها (۰)

🖤🔥 پارت ۶ — قانونِ سکوتیونا از اتاق بیرون آمد.مخفیگاه بیدار ...

🖤🔥 پارت ۷ — نگاه‌هایی که حرف می‌زنندیونا کنار پنجره‌ی بلند ا...

---🖤🔥 پارت ۴ — شب اول در سایه‌نگاریونا روی تخت نشست.ملحفه‌ها...

---🖤🔥 پارت ۳ — جایی میان ترس و سکوتدر که بسته شد، صداش توی س...

پارت 6فردا یونا چشمامو باز کردم دیدم کوک دار نگام میکنه یونا...

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط