ندارم دگر طاقت گریه امشب

ندارم دگر طاقت گریه امشب
به در می گویمت دیوار تو بشنو،
نگاهت شاعر دیوانه ام کرد
ز خیش و آشنا بی گانه ام کرد
تو می خندی با لب خنده لبانت
به شهر عاشقان افسانه ام کرد🦅
دیدگاه ها (۰)

آن خال ابروی تو سوداگره ملک عوش🥀از راه چین آمدو در بندره🍃🕊️ر...

من از را دور به دیدار خدا آمدمبه دری کبه این بت، رویان دگر ک...

الهی بسوزی ای یار با این وفایت🔥چطور نظر کنم به پشت پایت🥀🍃🕊️م...

برو قاصد برو از ما گذر کناگر موردم سره خاکم بی آیدصدایم کنید...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞✿ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه...

#حکایتهنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط