از نگاهم هیچ چیزی او نمی فهمید و رفت

از نگاهم هیچ چیزی او نمی فهمید و رفت
چشمهایم تا ابد پشت سرش بارید و رفت
خاطره انگار مفهومی برای او نداشت
یادگاریهایمان را زیر پا کوبید و رفت
بودنش عین نبودن! دردهای پشت هم
کم شد و میکرد با کم بودنش تهدید و رفت
در وجودم مُرد هر چه حس و حال زندگی
دست و پایم پشت پایش تا ابد لرزید و، رفت
او که میرفت از کنارم ،خاطرم کند از سرش!
باورش سخت است اما در دلش خندید و رفت
درد عشقش شد هم آغوش شب و روزم ولی
گر چه میدانست!، از غمها نمی کاهید و رفت
بیشتر از جانِ خود من دوستش میداشتم
پس چرا از من دلِ بیرحم او رنجید و رفت؟
بعدِ او تنها سوالم شد عذاب هر شبم
از چه چشمان دلش از عاشقی ترسید و رفت؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

تو نیستی که ببینی چقدر پاییز استچقدر زندگی برگ‌ها غم انگیز ا...

دور یا نزدیک  با تو  مبتلایم افریداینچنین گنگ و گم و بی دست ...

حکم دل کردم... وليکن اول بازی بريددل بدستش داده بودم پس چراد...

پیش آمده درگیر توهم شده باشی؟با یاد کسی غرق تهاجم شده باشی؟آ...

« وسواس مافیا »پارت ۶: حقیقتی که بوی باروت می‌داد بارون هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط