تقاص عشق فصل part
تقاص عشق/ فصل ۲/ part ۱۲۹
از تاکسی پیاده شد خانوادش را دید که سوار ماشین میشن ات سریع سمتشون رفت و با اشک تو چشمانش گفت
ات : نرید من این اینجا تنهایی چیکار کنم
یونگی : تو از پسش بر میایی
ات : پدر مادر نرید
پ/ت: هر وقت دلت خواست میتونی بیایی پیشه مون
یونگی برای آخرین دفعه خواهرش رو بغل کرد و
یونگی : تو از پس همه چی برمیای
آنها که سوار ماشین شدن و رفتن ات کم کم اشک هایش سرازیر شدن همانجا جلوی در عمارت نشست تموم شد دیگه زندگی گذشته شون نداره
ات : چیکار ..کنم من ..
تو زندگی هر آدم یه جدایی اتفاق میوفته اگه از پس اون جدایی بر بیای همه جدایی های بعدی زندگیش قابل تحمل میشه
................
هوا تاریک شده بود ات از جلوی در عمارت بلند شد و تاکسی گرفت سوار شد و به سمته عمارت حرکت کرد سرشو رویه شیشه تاکسی گذاشته بود چشم هاشو بسته بود به صدای راننده چشم هاشو باز کرد
راننده : رسیدیم
بیحال از تاکسی پیاده شد و به داخل عمارت رفت
وارده سالن شد به سمته پله ها رفت با صدای جانگ هی ایستاد اون که پشته سرش ایستاده بود با نیش و کنایه و گفت
جانگ هی : رفتن مگه نه خوب معلومه که تنهات میزارن
ات سمتش چرخید
ات : دست از سرم بردار
جانگ هی : چه انتظاری میتونم از کسی که از طرفه همه ترک شده داشته باشم
ات با عصبانیت نزدیکه جانگ هی شد و بازوش رو سفت گرفت
ات : چی داری واسه خودت بلغور میکنی ها
آخر حرف اش رو با صدای بلند گفت
جانگ هی : دردم گرفت ولم کن
جیمین و بیتگرام وارده سالن شد با دیدن آنها عصبی رفت سمتش
با صدای جیمین ات دسته جانگ هی رو ول کرد
جیمین : اینجا چه خبره
جانگ هی : هیونگ اون
جیمین : ساکت
جانگ هی : اما هیونگ
بیتگرام جانگ هی رو از اونجا برد جیمین هم با عصبانیت مچ دسته ات رو گرفت و از پله ها بالا رفتن ات سعی داشت دستش رو از دست جیمین جدا کنه اما نمی تونست
وارده اتاق شدن جیمین دست ات رو ول کرد
ات : چته چی از جونم میخواهی زندگیمو نابود کردی بس نبود دیگه چی میخوای
جیمین صورت اش رو برگردوند وقتی صبحانه را دید که ات نخورده عصبی شد
جیمین : چرا صبحانه نخوردی
ات : ...
از تاکسی پیاده شد خانوادش را دید که سوار ماشین میشن ات سریع سمتشون رفت و با اشک تو چشمانش گفت
ات : نرید من این اینجا تنهایی چیکار کنم
یونگی : تو از پسش بر میایی
ات : پدر مادر نرید
پ/ت: هر وقت دلت خواست میتونی بیایی پیشه مون
یونگی برای آخرین دفعه خواهرش رو بغل کرد و
یونگی : تو از پس همه چی برمیای
آنها که سوار ماشین شدن و رفتن ات کم کم اشک هایش سرازیر شدن همانجا جلوی در عمارت نشست تموم شد دیگه زندگی گذشته شون نداره
ات : چیکار ..کنم من ..
تو زندگی هر آدم یه جدایی اتفاق میوفته اگه از پس اون جدایی بر بیای همه جدایی های بعدی زندگیش قابل تحمل میشه
................
هوا تاریک شده بود ات از جلوی در عمارت بلند شد و تاکسی گرفت سوار شد و به سمته عمارت حرکت کرد سرشو رویه شیشه تاکسی گذاشته بود چشم هاشو بسته بود به صدای راننده چشم هاشو باز کرد
راننده : رسیدیم
بیحال از تاکسی پیاده شد و به داخل عمارت رفت
وارده سالن شد به سمته پله ها رفت با صدای جانگ هی ایستاد اون که پشته سرش ایستاده بود با نیش و کنایه و گفت
جانگ هی : رفتن مگه نه خوب معلومه که تنهات میزارن
ات سمتش چرخید
ات : دست از سرم بردار
جانگ هی : چه انتظاری میتونم از کسی که از طرفه همه ترک شده داشته باشم
ات با عصبانیت نزدیکه جانگ هی شد و بازوش رو سفت گرفت
ات : چی داری واسه خودت بلغور میکنی ها
آخر حرف اش رو با صدای بلند گفت
جانگ هی : دردم گرفت ولم کن
جیمین و بیتگرام وارده سالن شد با دیدن آنها عصبی رفت سمتش
با صدای جیمین ات دسته جانگ هی رو ول کرد
جیمین : اینجا چه خبره
جانگ هی : هیونگ اون
جیمین : ساکت
جانگ هی : اما هیونگ
بیتگرام جانگ هی رو از اونجا برد جیمین هم با عصبانیت مچ دسته ات رو گرفت و از پله ها بالا رفتن ات سعی داشت دستش رو از دست جیمین جدا کنه اما نمی تونست
وارده اتاق شدن جیمین دست ات رو ول کرد
ات : چته چی از جونم میخواهی زندگیمو نابود کردی بس نبود دیگه چی میخوای
جیمین صورت اش رو برگردوند وقتی صبحانه را دید که ات نخورده عصبی شد
جیمین : چرا صبحانه نخوردی
ات : ...
- ۱۰.۳k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط