پارت ۲
پارت ۲
ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مهآلود از پنجرهی اتاقِ کوچکم رد شد. تمامِ شب را بیخواب کشیدم؛ هر بار پلک میزدم، پدرم را میدیدم که پشتِ درِ خانه ایستاده بود و حتی دستی برای وداع بلند نکرده بود. گریهام را شبِ قبل تا آخرین قطره روی بالش خالی کرده بودم. حالا فقط سوزشِ خستگی در چشمانم مانده بود.
لباسِ خدمتکاری را پوشیدم؛ مشکی با یقهی سفید و پیشبندی که حرفِ «J» با نخِ طلا رویش دوخته شده بود. آینه، تصویرِ غریبهای را نشانم داد؛ لی آتِ دیروز رفته بود، و یک خدمتکارِ بینام جایگزینش شده بود.
آشپزخانه آنقدر بزرگ بود که یک رستورانِ لوکس را تداعی میکرد. بویِ قهوه و نانِ گرم فضا را پر کرده بود، اما هیچکدام آرامم نمیکرد. خانمِ پارک، سرآشپزِ عمارت، بدون مقدمه گفت: «ظرفهای مهمانی رو بشور، بعد کفشهای ورودی رو واکس بزن. توی این عمارت چشم و گوش نداری، فقط دست داری.»
سرم را پایین انداختم و شروع کردم به شستنِ بشقابهایِ چینیِ ظریف. به نقشهایِ طلاییشان خیره شدم و فکر کردم که زندگی چقدر عجیب است؛ یکی غذا را در بشقابِ طلایی میخورد، یکی دیگر آن را میشوید.
ساعت ۹، درِ آشپزخانه باز شد و صدای پاشنههای بلند پیچید. زنی با موهایِ بلوند، لباسِ قرمز و لبخندی مصنوعی وارد شد. سوآ. دوستدخترِ جیمین. با نگاهی که از بالا تا پایین مرا سنجید، گفت: «تو همان دخترِ قمار هستی؟ شنیدم بابات تو رو باخته. چه خانوادهی افتخارآمیزی.»
چیزی نگفتم. فقط برس را محکمتر روی کفش کشیدم.
سوآ قدم نزدیکتر کرد و با کفشِ پاشنهبلندش به سطلِ واکس ضربه زد: «توی این خونه، من خانومم. جیمین مالِ منه. تو فقط یه خدمتکاری. اگر یک کلمه، یک نگاه، یک حرکتِ اضافی ببینی، نه تو، نه اون پدرِ بیعرضهات، هیچکدوم نمونین. فهمیدی؟»
گفتم: «فهمیدم.»
ساعتِ ۱۰ شب، وقتی همهی کارها تمام شد، به اتاقم برگشتم. دستهایم زخم بود، کمرم درد میکرد، چشمانم میسوخت. روی تخت نشستم و در تاریکی با خودم زمزمه کردم: «من لی آتم. شاید پدرم باخت، اما من نمیبازم. از اینجا میروم، نه شکسته، بلکه قویتر.»
درِ اتاق بدونِ کوبه باز شد. سایهی جیمین در چارچوب ایستاد. چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ نگاهی سنگینتر از تمامِ کارِ امروز. نه کلمهای، نه قدمی. فقط نگاه کرد و رفت.
من ماندم و یک سوال در تاریکی: «چرا آمد؟»
ادامه در پارت بعد ....❤️😅
ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مهآلود از پنجرهی اتاقِ کوچکم رد شد. تمامِ شب را بیخواب کشیدم؛ هر بار پلک میزدم، پدرم را میدیدم که پشتِ درِ خانه ایستاده بود و حتی دستی برای وداع بلند نکرده بود. گریهام را شبِ قبل تا آخرین قطره روی بالش خالی کرده بودم. حالا فقط سوزشِ خستگی در چشمانم مانده بود.
لباسِ خدمتکاری را پوشیدم؛ مشکی با یقهی سفید و پیشبندی که حرفِ «J» با نخِ طلا رویش دوخته شده بود. آینه، تصویرِ غریبهای را نشانم داد؛ لی آتِ دیروز رفته بود، و یک خدمتکارِ بینام جایگزینش شده بود.
آشپزخانه آنقدر بزرگ بود که یک رستورانِ لوکس را تداعی میکرد. بویِ قهوه و نانِ گرم فضا را پر کرده بود، اما هیچکدام آرامم نمیکرد. خانمِ پارک، سرآشپزِ عمارت، بدون مقدمه گفت: «ظرفهای مهمانی رو بشور، بعد کفشهای ورودی رو واکس بزن. توی این عمارت چشم و گوش نداری، فقط دست داری.»
سرم را پایین انداختم و شروع کردم به شستنِ بشقابهایِ چینیِ ظریف. به نقشهایِ طلاییشان خیره شدم و فکر کردم که زندگی چقدر عجیب است؛ یکی غذا را در بشقابِ طلایی میخورد، یکی دیگر آن را میشوید.
ساعت ۹، درِ آشپزخانه باز شد و صدای پاشنههای بلند پیچید. زنی با موهایِ بلوند، لباسِ قرمز و لبخندی مصنوعی وارد شد. سوآ. دوستدخترِ جیمین. با نگاهی که از بالا تا پایین مرا سنجید، گفت: «تو همان دخترِ قمار هستی؟ شنیدم بابات تو رو باخته. چه خانوادهی افتخارآمیزی.»
چیزی نگفتم. فقط برس را محکمتر روی کفش کشیدم.
سوآ قدم نزدیکتر کرد و با کفشِ پاشنهبلندش به سطلِ واکس ضربه زد: «توی این خونه، من خانومم. جیمین مالِ منه. تو فقط یه خدمتکاری. اگر یک کلمه، یک نگاه، یک حرکتِ اضافی ببینی، نه تو، نه اون پدرِ بیعرضهات، هیچکدوم نمونین. فهمیدی؟»
گفتم: «فهمیدم.»
ساعتِ ۱۰ شب، وقتی همهی کارها تمام شد، به اتاقم برگشتم. دستهایم زخم بود، کمرم درد میکرد، چشمانم میسوخت. روی تخت نشستم و در تاریکی با خودم زمزمه کردم: «من لی آتم. شاید پدرم باخت، اما من نمیبازم. از اینجا میروم، نه شکسته، بلکه قویتر.»
درِ اتاق بدونِ کوبه باز شد. سایهی جیمین در چارچوب ایستاد. چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ نگاهی سنگینتر از تمامِ کارِ امروز. نه کلمهای، نه قدمی. فقط نگاه کرد و رفت.
من ماندم و یک سوال در تاریکی: «چرا آمد؟»
ادامه در پارت بعد ....❤️😅
- ۵۱
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط