آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 74
[هفت ماه بعد]
["ویو تهیونگ"]
من مطمئن بودم این بار آروم میمونم.
بالاخره یک بار تجربه پدر شدن رو داشتم.
دیگه قرار نبود مثل قبل دستپاچه بشم.
البته دفعه قبل خبر نداشتم..
ولی بازمـ
قرار نبود استرس بگیرم.
قرار نبود...
_"کیم تهیونگ بشین!"
صدای جونگکوک توی راهروی بیمارستان پیچید.
اخم کردم.
+"نمیتونم."
_"از سه ساعت پیش داری راه میری."
+"سلین اون توئه."
_"میدونم."
+"دخترم اون توئه."
_"اونم میدونم."
+"پس چرا آرومی؟"
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
+"چون یکی از ما باید عقل داشته باشه."
آوا کنار شوهرش نشسته بود.
پسر کوچولوشون روی پاهاش خوابیده بود.
آمِلیا هم کنار من نشسته بود و دستم رو گرفته بود.
_"بابا؟"
_"جان بابا؟"
_"تو میترسی؟"
به چشمهای دخترم نگاه کردم.
و لبخند زدم.
+"خیلی."
آمِلیا دست کوچیکش رو روی دستم گذاشت.
_"مامان قویه."
اشک توی چشمهام جمع شد.
و سر تکون دادم.
+"آره."
_"و خواهرم هم قویه."
خندیدم.
+"آره."
چند دقیقه بعد...
در اتاق زایمان باز شد.
همه از جا بلند شدیم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
دکتر لبخند زد.
و گفت:
_"تبریک میگم."
نفسم بند اومد.
_"مادر و نوزاد هر دو سالم هستن."
خدایا شکرت...
خدایا شکرت...
و بعد جمله بعدی رو گفت:
_"یه دختر کوچولوی خوشگل دارین."
دختر.
دخترم.
دختر دومم.
اشکام همون لحظه سرازیر شدن.
_"من خواهر دار شدم؟!"
صدای جیغ آمِلیا باعث شد کل راهرو بخنده.
دکتر خندید.
_"آره عزیزم."
آمِلیا شروع کرد بالا و پایین پریدن.
_"من خواهر دار شدم!"
چند دقیقه بعد...
وارد اتاق شدیم.
سلین خسته بود.
خیلی خسته.
اما لبخند میزد.
همون لبخندی که هنوز بعد از این همه سال قلبم رو میلرزوند.
کنار تختش نشستم.
و پیشونیش رو بوسیدم.
_"خسته نباشی خانوم خوشگل."
سلین خندید.
+"باز شروع شد."
اما چشمهاش خیس بودن.
مثل من.
پرستار دختر کوچولومون رو آورد.
و وقتی برای اولین بار توی بغلم گذاشتش...
زمان ایستاد.
موهای مشکی نرم.
بینی کوچولو.
انگشتهای ریز.
و صورت آرومی که شبیه فرشتهها بود.
لبم لرزید.
و اشک روی گونهام افتاد.
_"سلام پرنسس..."
زمزمه کردم.
_"من بابام."
سلین با چشمهای خیس نگام میکرد.
و من دخترمون رو آروم بهش دادم.
همین که توی بغلش قرار گرفت...
سلین اشک ریخت.
واقعی.
عاشقانه.
مادرانه.
دستش رو روی گونه کوچولوش کشید.
+"سلام عزیز دلم..."
در همین لحظه آمِلیا خودش رو کنار تخت رسوند.
روی پنجه پا ایستاد.
و به خواهرش نگاه کرد.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد با تعجب گفت:
_"واااو."
همه خندیدن.
اما هنوز تموم نشده بود.
آمِلیا خیلی جدی ادامه داد:
_"خیلی خوشگله."
تهی دلم خندید.
_"مثل مامانش."
سلین چشمهاشو چرخوند.
اما لبخندش محو نشد.
از اون طرف اتاق جونگکوک آروم گفت:
_"مبارکه."
آوا هم اشکش رو پاک کرد.
و پسر کوچولوشون که حالا چند ماهه شده بود، توی بغلش خوابیده بود.
خانواده.
باز هم خانواده.
بزرگتر از قبل.
شلوغتر از قبل.
و خوشبختتر از قبل.
همون شب...
وقتی همه رفتن و فقط من و سلین و دخترهامون توی اتاق موندیم...
به تخت نگاه کردم.
به سلین.
به آمِلیا که کنار مامانش خوابش برده بود.
و به دختر کوچولوی تازه متولد شدهمون.
بعد آروم دست سلین رو گرفتم.
و زمزمه کردم:
_"ممنون."
سلین نگام کرد.
+"برای چی؟"
لبخند زدم.
و اشک توی چشمهام جمع شد.
_"برای اینکه خانواده من شدی."
و برای اولین بار...
بعد از تمام جنگها، جداییها، اشکها و سالهای از دست رفته...
خوشبختی کامل کنارمون خوابیده بود...
پارت 74
[هفت ماه بعد]
["ویو تهیونگ"]
من مطمئن بودم این بار آروم میمونم.
بالاخره یک بار تجربه پدر شدن رو داشتم.
دیگه قرار نبود مثل قبل دستپاچه بشم.
البته دفعه قبل خبر نداشتم..
ولی بازمـ
قرار نبود استرس بگیرم.
قرار نبود...
_"کیم تهیونگ بشین!"
صدای جونگکوک توی راهروی بیمارستان پیچید.
اخم کردم.
+"نمیتونم."
_"از سه ساعت پیش داری راه میری."
+"سلین اون توئه."
_"میدونم."
+"دخترم اون توئه."
_"اونم میدونم."
+"پس چرا آرومی؟"
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
+"چون یکی از ما باید عقل داشته باشه."
آوا کنار شوهرش نشسته بود.
پسر کوچولوشون روی پاهاش خوابیده بود.
آمِلیا هم کنار من نشسته بود و دستم رو گرفته بود.
_"بابا؟"
_"جان بابا؟"
_"تو میترسی؟"
به چشمهای دخترم نگاه کردم.
و لبخند زدم.
+"خیلی."
آمِلیا دست کوچیکش رو روی دستم گذاشت.
_"مامان قویه."
اشک توی چشمهام جمع شد.
و سر تکون دادم.
+"آره."
_"و خواهرم هم قویه."
خندیدم.
+"آره."
چند دقیقه بعد...
در اتاق زایمان باز شد.
همه از جا بلند شدیم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
دکتر لبخند زد.
و گفت:
_"تبریک میگم."
نفسم بند اومد.
_"مادر و نوزاد هر دو سالم هستن."
خدایا شکرت...
خدایا شکرت...
و بعد جمله بعدی رو گفت:
_"یه دختر کوچولوی خوشگل دارین."
دختر.
دخترم.
دختر دومم.
اشکام همون لحظه سرازیر شدن.
_"من خواهر دار شدم؟!"
صدای جیغ آمِلیا باعث شد کل راهرو بخنده.
دکتر خندید.
_"آره عزیزم."
آمِلیا شروع کرد بالا و پایین پریدن.
_"من خواهر دار شدم!"
چند دقیقه بعد...
وارد اتاق شدیم.
سلین خسته بود.
خیلی خسته.
اما لبخند میزد.
همون لبخندی که هنوز بعد از این همه سال قلبم رو میلرزوند.
کنار تختش نشستم.
و پیشونیش رو بوسیدم.
_"خسته نباشی خانوم خوشگل."
سلین خندید.
+"باز شروع شد."
اما چشمهاش خیس بودن.
مثل من.
پرستار دختر کوچولومون رو آورد.
و وقتی برای اولین بار توی بغلم گذاشتش...
زمان ایستاد.
موهای مشکی نرم.
بینی کوچولو.
انگشتهای ریز.
و صورت آرومی که شبیه فرشتهها بود.
لبم لرزید.
و اشک روی گونهام افتاد.
_"سلام پرنسس..."
زمزمه کردم.
_"من بابام."
سلین با چشمهای خیس نگام میکرد.
و من دخترمون رو آروم بهش دادم.
همین که توی بغلش قرار گرفت...
سلین اشک ریخت.
واقعی.
عاشقانه.
مادرانه.
دستش رو روی گونه کوچولوش کشید.
+"سلام عزیز دلم..."
در همین لحظه آمِلیا خودش رو کنار تخت رسوند.
روی پنجه پا ایستاد.
و به خواهرش نگاه کرد.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد با تعجب گفت:
_"واااو."
همه خندیدن.
اما هنوز تموم نشده بود.
آمِلیا خیلی جدی ادامه داد:
_"خیلی خوشگله."
تهی دلم خندید.
_"مثل مامانش."
سلین چشمهاشو چرخوند.
اما لبخندش محو نشد.
از اون طرف اتاق جونگکوک آروم گفت:
_"مبارکه."
آوا هم اشکش رو پاک کرد.
و پسر کوچولوشون که حالا چند ماهه شده بود، توی بغلش خوابیده بود.
خانواده.
باز هم خانواده.
بزرگتر از قبل.
شلوغتر از قبل.
و خوشبختتر از قبل.
همون شب...
وقتی همه رفتن و فقط من و سلین و دخترهامون توی اتاق موندیم...
به تخت نگاه کردم.
به سلین.
به آمِلیا که کنار مامانش خوابش برده بود.
و به دختر کوچولوی تازه متولد شدهمون.
بعد آروم دست سلین رو گرفتم.
و زمزمه کردم:
_"ممنون."
سلین نگام کرد.
+"برای چی؟"
لبخند زدم.
و اشک توی چشمهام جمع شد.
_"برای اینکه خانواده من شدی."
و برای اولین بار...
بعد از تمام جنگها، جداییها، اشکها و سالهای از دست رفته...
خوشبختی کامل کنارمون خوابیده بود...
- ۳.۹k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط