سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۲۳

صدای انفجار، انبار را به لرزه انداخت.
گرد و غبار همه جا را فرا گرفت.
جونگ کوک با دستش از میره محافظت کرد.
تهیونگ و جیمین سریع افراد را به دو گروه تقسیم کردند.
امشب، پایان این جنگ بود.

افراد دوهان از هر طرف حمله کردند.
صدای گلوله‌ها در فضای انبار می‌پیچید.
تهیونگ با مهارت چند نفر را خلع سلاح کرد.
جیمین هم راه فرار پشت انبار را بست.
هیچ‌کس نباید فرار می‌کرد.

جونگ کوک آرام به سمت اتاق اصلی حرکت کرد.
می‌دانست دوهان آنجاست.
قدم‌هایش محکم و بدون تردید بود.
درِ فلزی را با یک ضربه باز کرد.
اتاق کاملاً تاریک بود.

چراغ اضطراری روشن شد.
کیم دوهان کنار پنجره ایستاده بود.
فلش مموری را میان انگشتانش می‌چرخاند.
لبخند سردی روی لب داشت.
انگار از دیدن جونگ کوک خوشحال شده بود.

دوهان خندید.
«بالاخره رسیدی...»
«برای این لحظه شش سال صبر کردم.»
جونگ کوک اسلحه‌اش را پایین نیاورد.
«همه چیز تموم شده.»

دوهان سرش را تکان داد.
«نه...»
«تا وقتی حقیقت کامل رو ندونه، چیزی تموم نشده.»
نگاهش را به میره دوخت.
میره با تعجب به او خیره شد.

دوهان آرام گفت:
«اون شب، من باعث جدایی شما نشدم...»
«فقط از اشتباهاتتون استفاده کردم.»
«شما از هم دور شدین، چون به هم اعتماد نکردین.»
سکوت سنگینی میان همه افتاد.

میره آرام سرش را پایین انداخت.
حرف‌های دوهان تلخ بود.
اما بخشی از آن حقیقت داشت.
اگر آن روز از جونگ کوک حقیقت را می‌پرسید...
شاید همه چیز فرق می‌کرد.

جونگ کوک نگاهش را از میره برنداشت.
«اشتباه کردم...»
«باید همون روز همه چیز رو بهت می‌گفتم.»
«فکر کردم سکوت، ازت محافظت می‌کنه.»
صدایش برای اولین بار شکست.

میره چیزی نگفت.
فقط اشک‌هایش آرام روی گونه‌هایش جاری شد.
دیگر از خشم خبری نبود.
فقط حسرت سال‌های از دست رفته باقی مانده بود.
قلبش به درد آمده بود.

دوهان با عصبانیت فریاد زد.
«بسه!»
«من این نمایش عاشقانه رو نمی‌خوام ببینم.»
اسلحه‌اش را بالا آورد.
همه همزمان واکنش نشان دادند.

جونگ کوک خودش را جلوی میره انداخت.
صدای شلیک در اتاق پیچید.
گلوله از کنار شانه جونگ کوک رد شد.
پیراهنش با خون قرمز شد.
میره با وحشت نامش را صدا زد.

تهیونگ از فرصت استفاده کرد.
با یک ضربه اسلحه را از دست دوهان انداخت.
جیمین او را به زمین کوبید.
چند نفر از افراد مافیا دست‌هایش را گرفتند.
دوهان دیگر راه فراری نداشت.

او با خنده‌ای تلخ به جونگ کوک نگاه کرد.
«فکر نکن برنده شدی...»
«زخم‌هایی که به هم زدین، از من عمیق‌تره.»
بعد سکوت کرد.
برای اولین بار لبخندش محو شد.

چند دقیقه بعد، صدای آژیر پلیس به گوش رسید.
تمام افراد باقی‌مانده دشمن دستگیر شدند.
فلش مموری و اسناد به دست جونگ کوک افتاد.
پرونده شش سال خیانت و قتل بسته شد.
کابوس بالاخره به پایان رسید.

وقتی همه از انبار بیرون آمدند،
میره به شانه زخمی جونگ کوک خیره شد.
بی‌اختیار جلو رفت.
دستمالش را روی زخم او فشار داد.
جونگ کوک فقط آرام به چشمانش نگاه می‌کرد.

میره با صدایی آرام گفت:
«هنوز نبخشیدمت...»
«اما...»
«دیگه ازت فرار نمی‌کنم.»
جونگ کوک لبخند خیلی کوچکی زد.

آن شب...
برای اولین بار بعد از شش سال،
هیچ دیواری میان نگاه‌هایشان نبود.
نفرت جای خودش را به سکوتی پر از امید داده بود.
و هر دو می‌دانستند که این، آغاز راهی تازه است...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های مافیاپارت : ۲۴ سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بو...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۵ سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بو...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۲ صدای شلیک هنوز در خیابان می‌پیچید.هم...

https://wisgoon.com/kim-nilaبانو فالوشه🌿🌿🌿

سایه‌های مافیاپارت : ۱۹ اسلحه روی شقیقه میره قرار گرفته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط