{ادامه سناریوی شماره ۴ }
{ادامه سناریوی شماره ۴ }
|| پارت پنجم ||
نام سناریوی:
《 تولد دوباره 》
میتسوکی : ببند دهنتو نمیگی ممکن بود یکی بینت ببرت امپراطوریی دشمن ؟
کاتسوکی: بابا ول کن رها کنننن من چلاقم ؟ خیر سرم فرمانده ی جنگی ام
میتسوکی : (سر صندلی اش میشینه و میگه )
آخه زبون نفهم که یه بلایی سرت میومد من چه کار میکردم تو حق نداری حواست به خودت نباشه من نگرانتم میفهمی ؟؟؟؟
باکوگو : بله مادر میفهمم ...
متسوکی با لبخند : پسر خودمی حالا برو به عمور رسیدگی کن
(کاتسوکی با لبخندی محو رفت )
(نویسنده:من عاشق این مادر و پسرم مخصوصا مادره )
باکوگو رفت توی اون چادری که داخلش تختش بود (اون صندلی بزرگا که رئیس ها میشینن روش)
باکوگو : خب ژنرال وقتی من نبودم چیشد ؟؟؟؟
ژنرال : خب قربان ***************** و ********
(بعد همه حرفاش)
و یه پیقام رسان هم از طرف امپراطوریی دشمن داشتیم که ما برای احتیاط اونو دستگیر کردیم
باکوگو (قیافش از کسل به مشتاق تقیر کرد) :
الان کجاست ؟؟؟؟؟؟
ژنرال : قفل و زنجیر شده در سیاه چاله
باکوگو : خوبه باید بازجوییش کنم بینم برای چی اومده ...
ژنرال: نه نمیشه قربان برای شما (نگاه تیزی بهش انداخت) بله حتما اون توی زندان شماره ۲ سلول ۸
*/از بس حوصلش سر رفته بود میخواست بینه که این کیه ازش باز جویی کنه (شکنجه 🦦💔) یکم سر حال بیاد /*
نکته : هنوز نمیدونه اون ایزوکوعه پس حتی هنوز ندیدش
کاتسوکی رفت توی زندان ... با اخم تخم به این ور و اون ور نگاه میکرد
وقتی به سلول مورد نظر رسید کمی مکث کرد
ادامه داره
|| پارت پنجم ||
نام سناریوی:
《 تولد دوباره 》
میتسوکی : ببند دهنتو نمیگی ممکن بود یکی بینت ببرت امپراطوریی دشمن ؟
کاتسوکی: بابا ول کن رها کنننن من چلاقم ؟ خیر سرم فرمانده ی جنگی ام
میتسوکی : (سر صندلی اش میشینه و میگه )
آخه زبون نفهم که یه بلایی سرت میومد من چه کار میکردم تو حق نداری حواست به خودت نباشه من نگرانتم میفهمی ؟؟؟؟
باکوگو : بله مادر میفهمم ...
متسوکی با لبخند : پسر خودمی حالا برو به عمور رسیدگی کن
(کاتسوکی با لبخندی محو رفت )
(نویسنده:من عاشق این مادر و پسرم مخصوصا مادره )
باکوگو رفت توی اون چادری که داخلش تختش بود (اون صندلی بزرگا که رئیس ها میشینن روش)
باکوگو : خب ژنرال وقتی من نبودم چیشد ؟؟؟؟
ژنرال : خب قربان ***************** و ********
(بعد همه حرفاش)
و یه پیقام رسان هم از طرف امپراطوریی دشمن داشتیم که ما برای احتیاط اونو دستگیر کردیم
باکوگو (قیافش از کسل به مشتاق تقیر کرد) :
الان کجاست ؟؟؟؟؟؟
ژنرال : قفل و زنجیر شده در سیاه چاله
باکوگو : خوبه باید بازجوییش کنم بینم برای چی اومده ...
ژنرال: نه نمیشه قربان برای شما (نگاه تیزی بهش انداخت) بله حتما اون توی زندان شماره ۲ سلول ۸
*/از بس حوصلش سر رفته بود میخواست بینه که این کیه ازش باز جویی کنه (شکنجه 🦦💔) یکم سر حال بیاد /*
نکته : هنوز نمیدونه اون ایزوکوعه پس حتی هنوز ندیدش
کاتسوکی رفت توی زندان ... با اخم تخم به این ور و اون ور نگاه میکرد
وقتی به سلول مورد نظر رسید کمی مکث کرد
ادامه داره
- ۱.۴k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط