سلام علیکم بماصبرتم
سلام علیکم بماصبرتم
دوستانِ سحرخیزم صبح تان بخیر
روزتان مملو از نیکوکاری
و امّا بعد ...
موضوع برمی گردد به سی و چهار سال پیش
روزگار مردان خدا...
روزگار دلدادگی...
حدود بیست روز پیش زخمی شده بود و برده بودند تهران و چند روزی بود که اعزام شده بود به بیمارستان حضرت امام تبریز...
برای مرخصی چند روزه اومدیم تبریز...
شب رسیدیم تبریز و با بچهها قرار گذاشتیم فردا صبح بریم به ملاقاتاش...
قرارمان هم این بود که هر موقع مرخصی میآمدیم به ملاقات مجروحان جنگی میرفتیم...
حدود ساعت هشت صبح همسایه مان اومدند که کسی پشت خط شما را میخواد...
آخه ما تلفن نداشتیم
رفتم دیدم خودشه...
اسماعیل شنیدم اومدین زنگ زدم زود بلند شو بیا اینجا...
گفتم قرار گذاشتم ساعت ده با بچهها میآئیم خدمتتون...
گفت همین الان پاشو بیا اینجا کار واجب دارم..
حسب الامر سریع حاضر شدم رفتم بیمارستان
تا رسیدم بیمارستان بعد از احوال پرسی اجمالی رفت سر اصل مطلب...
فرمود سریع میری عملیات ( که اونموقع خیابان حافظ بود الان شده کانون ) کلید موتور منو از حاج رحیمعلی شهری میگیری و میبری میفروشی و تا عصر پول هاشو میاری برام...
گفتم حالا چه عجلهای داری باشه خودت مرخص شو...
حرفمو قطع کرد و به مزاح گفت
تُفَح درسی ورمه منه
گفتم آخه تو دار دنیا همون موتور رو داری...
عصبانی شد...
سریع از بیمارستان خارج شدم و رفتم سراغ کار ایشون...
عصر با دست پر اومدم خدمتشون...
پولها داخل پاکتی بزرگ و اون هم داخل پلاستیک ، دادم خدمتشون...
لبخند رضایت روی لب هاش موج میزد...
فرمود تا ساعت هفت بمون اینجا...
ساعت حدود شش عصر بود گفتم چشم...
نذاشت بپرسم این کار برای چی بود...
از جبهه میپرسید و...
ساعت هفت فرمود ببین دم در اتاق پیر مردی ایستاده یا نه...
از اتاق اومدم بیرون دیدم مردی قد خمیده حدود هفتاد سالهی دست پینه بسته و...
روبروی درِ اتاق در سالن ایستاده...
برگشتم مشخصات پیر مرد را عرض کردم
فرمود خودشه...
پلاستیک حاوی پول موتورش که حتی نیم نگاهی هم به داخلاش نکرده بود از روی تخت برداشت و داد به من...
چشماش خیس شده بود فرمود من سرم را میکشم و میخوابم ببر بده خدمتشون در ضمن از طرف من دستاش را هم ببوس...
بگو فلانی خوابیده این امانتی را داده تا تقدیم کنم خدمتتان...
نذار بیاد تو یه جوری راهی کن بره...
سر در نمیآوردم از کارهاش...
پلاستیک پول کل دارائیاش را گرفتم و اومدم سالن و به بهانهی دست دادن بر دستهای خشن و پینه بستهی مرد بوسه زدم و همان کردم که گفته بود...
اصرار کرد ببیند ولی گفتم خوابه اصلاً نمیشه...
زیر لب میگفت :
کاش اویاخ اولیدی من اونون بیر باشینا دوبانیدیم
اشک هایش جاری بود و سالن را ترک کرد...
برگشتم اتاق هر چه اصرار کردم هیچ نگفت
فقط گفت خانماش بیمارستان بستری بود و من باهاش دوست شدم...
این راز را با خودش در عملیات خیبر در سینهاش پیش خدا برد ...
چه مردان بزرگی بودند که به ایثار در ایثار میدادند...
ارواح مقدس شهدا و ارواح امواتمان را به سه صلوات حیدری میهمان کنیم .
دوستانِ سحرخیزم صبح تان بخیر
روزتان مملو از نیکوکاری
و امّا بعد ...
موضوع برمی گردد به سی و چهار سال پیش
روزگار مردان خدا...
روزگار دلدادگی...
حدود بیست روز پیش زخمی شده بود و برده بودند تهران و چند روزی بود که اعزام شده بود به بیمارستان حضرت امام تبریز...
برای مرخصی چند روزه اومدیم تبریز...
شب رسیدیم تبریز و با بچهها قرار گذاشتیم فردا صبح بریم به ملاقاتاش...
قرارمان هم این بود که هر موقع مرخصی میآمدیم به ملاقات مجروحان جنگی میرفتیم...
حدود ساعت هشت صبح همسایه مان اومدند که کسی پشت خط شما را میخواد...
آخه ما تلفن نداشتیم
رفتم دیدم خودشه...
اسماعیل شنیدم اومدین زنگ زدم زود بلند شو بیا اینجا...
گفتم قرار گذاشتم ساعت ده با بچهها میآئیم خدمتتون...
گفت همین الان پاشو بیا اینجا کار واجب دارم..
حسب الامر سریع حاضر شدم رفتم بیمارستان
تا رسیدم بیمارستان بعد از احوال پرسی اجمالی رفت سر اصل مطلب...
فرمود سریع میری عملیات ( که اونموقع خیابان حافظ بود الان شده کانون ) کلید موتور منو از حاج رحیمعلی شهری میگیری و میبری میفروشی و تا عصر پول هاشو میاری برام...
گفتم حالا چه عجلهای داری باشه خودت مرخص شو...
حرفمو قطع کرد و به مزاح گفت
تُفَح درسی ورمه منه
گفتم آخه تو دار دنیا همون موتور رو داری...
عصبانی شد...
سریع از بیمارستان خارج شدم و رفتم سراغ کار ایشون...
عصر با دست پر اومدم خدمتشون...
پولها داخل پاکتی بزرگ و اون هم داخل پلاستیک ، دادم خدمتشون...
لبخند رضایت روی لب هاش موج میزد...
فرمود تا ساعت هفت بمون اینجا...
ساعت حدود شش عصر بود گفتم چشم...
نذاشت بپرسم این کار برای چی بود...
از جبهه میپرسید و...
ساعت هفت فرمود ببین دم در اتاق پیر مردی ایستاده یا نه...
از اتاق اومدم بیرون دیدم مردی قد خمیده حدود هفتاد سالهی دست پینه بسته و...
روبروی درِ اتاق در سالن ایستاده...
برگشتم مشخصات پیر مرد را عرض کردم
فرمود خودشه...
پلاستیک حاوی پول موتورش که حتی نیم نگاهی هم به داخلاش نکرده بود از روی تخت برداشت و داد به من...
چشماش خیس شده بود فرمود من سرم را میکشم و میخوابم ببر بده خدمتشون در ضمن از طرف من دستاش را هم ببوس...
بگو فلانی خوابیده این امانتی را داده تا تقدیم کنم خدمتتان...
نذار بیاد تو یه جوری راهی کن بره...
سر در نمیآوردم از کارهاش...
پلاستیک پول کل دارائیاش را گرفتم و اومدم سالن و به بهانهی دست دادن بر دستهای خشن و پینه بستهی مرد بوسه زدم و همان کردم که گفته بود...
اصرار کرد ببیند ولی گفتم خوابه اصلاً نمیشه...
زیر لب میگفت :
کاش اویاخ اولیدی من اونون بیر باشینا دوبانیدیم
اشک هایش جاری بود و سالن را ترک کرد...
برگشتم اتاق هر چه اصرار کردم هیچ نگفت
فقط گفت خانماش بیمارستان بستری بود و من باهاش دوست شدم...
این راز را با خودش در عملیات خیبر در سینهاش پیش خدا برد ...
چه مردان بزرگی بودند که به ایثار در ایثار میدادند...
ارواح مقدس شهدا و ارواح امواتمان را به سه صلوات حیدری میهمان کنیم .
- ۱.۵k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط