قاتل زنجیرهای من p
قاتل زنجیرهای من ⛓️🩸(p5)
تهیونگ بعد از خدافظی با ا/ت ذهنش درگیر شده چرا نجاتش داده چه حسی داره بهش یه ولشی گفت رفت سمت خونش که در خونه رو باز کرد رفت تو خونه از پله ها بالا رفت سمت اتاقش در شو باز کرد کت شو انداخته روی تخت کیف شو انداخته رو میز سمت حمومه رفت تا یه دوش بگیر از بوی خون خلاص شه یه دوش گرفته رفت سراغ کفیش لباس خونی رو برداشت گذاشته تو پلاستیک هروقت رفت عمارت ت حیات آتیش بزنه چاقو رو شست دوباره گذاشته تو کیفش رفت پایین تا چیزی درست کنه بخوره بره سمت عمارت تا اونجا کار نمیه کارش تمومه شه دقتی غذاش رو خورد ظرف هارو شست از پله ها رفت بالا گوشیشو برداشت به ا/ت پیام داده
_سلام ا/ت
+سلام تهیونگ کاری داشتی پیام دادی
_نه خواستم بگم به اون موضوع فکر کردی نظرت چی ؟
+خب آره هست چطور ؟
_یعنی الان دوست دخترم هستی
+اره چطور؟یعنی الان داری خيانت میکنی ؟
_جوجه آروم نه خيانت چی ؟
+ای راست میگی عکس بگیره
تهیونگ عکس گرفته فرستاده واسهی ا/ت
+آها خوبه
_جوجه حسود
+حسود نیستم
_هستی
+نیستم
_هستی
+نه نیستممم
_ باشه تو بردی
+آخجون
_من باید برم مراقب خودت باش جوجه
+باشه خدانگهدار تهیونگ
بعد از اینکه خدافظی کردن تهیونگ رفت سمت کمد اتاقش لباس مورد نظرش برداشت پوشید گوشیشو برداشت سوئيچ ماشین رو برداشت رفت سمت عمارت همینجوری که رانندگی می کرد که خورد به یه آدم سریع پیاد شده دید یه پسر کوچولو جلوی ماشین نشسته داره گریه می کنه رفت سمتش
_آقا کوچولو چرا گریه میکنه هوم
☆ترسیدم دیگه زنده نباشم آقا
_چرا الان که زندهی کوچولو
☆چرا نداره کاشکی میمردم وقتی پدر و مادرم ولم کردن (بغض، گریه)
_ کوچولو ناراحت نباش باشه من از این به بعد دوست داشتی بابا صدا بزنه (لبخند )
☆واقعن آقا آخه شما می خواین برین منو ول کنید (بغض)
_ کی گفته می خوام برم توام بامن میای کوچولو حالا پاشو کوچولو میخوای کمکت کنم(لبخند )
تهیونگ به پسرک داستان کمک کرد سوار ماشینش کرد باهمدیگه گفتن خندین که به عمارت رسیدن که ....[ادامه دارد ]
سلامم ام پارت یکم با تاخیر زیادی گذاشتم ببخشید نتونستم بنویسم چرا چون تصادف کردم ولی الان حالم خوبه نه اونقدر امیدوارم ازش خوشتون اومد باشه:)❤️🩹🙃
تهیونگ بعد از خدافظی با ا/ت ذهنش درگیر شده چرا نجاتش داده چه حسی داره بهش یه ولشی گفت رفت سمت خونش که در خونه رو باز کرد رفت تو خونه از پله ها بالا رفت سمت اتاقش در شو باز کرد کت شو انداخته روی تخت کیف شو انداخته رو میز سمت حمومه رفت تا یه دوش بگیر از بوی خون خلاص شه یه دوش گرفته رفت سراغ کفیش لباس خونی رو برداشت گذاشته تو پلاستیک هروقت رفت عمارت ت حیات آتیش بزنه چاقو رو شست دوباره گذاشته تو کیفش رفت پایین تا چیزی درست کنه بخوره بره سمت عمارت تا اونجا کار نمیه کارش تمومه شه دقتی غذاش رو خورد ظرف هارو شست از پله ها رفت بالا گوشیشو برداشت به ا/ت پیام داده
_سلام ا/ت
+سلام تهیونگ کاری داشتی پیام دادی
_نه خواستم بگم به اون موضوع فکر کردی نظرت چی ؟
+خب آره هست چطور ؟
_یعنی الان دوست دخترم هستی
+اره چطور؟یعنی الان داری خيانت میکنی ؟
_جوجه آروم نه خيانت چی ؟
+ای راست میگی عکس بگیره
تهیونگ عکس گرفته فرستاده واسهی ا/ت
+آها خوبه
_جوجه حسود
+حسود نیستم
_هستی
+نیستم
_هستی
+نه نیستممم
_ باشه تو بردی
+آخجون
_من باید برم مراقب خودت باش جوجه
+باشه خدانگهدار تهیونگ
بعد از اینکه خدافظی کردن تهیونگ رفت سمت کمد اتاقش لباس مورد نظرش برداشت پوشید گوشیشو برداشت سوئيچ ماشین رو برداشت رفت سمت عمارت همینجوری که رانندگی می کرد که خورد به یه آدم سریع پیاد شده دید یه پسر کوچولو جلوی ماشین نشسته داره گریه می کنه رفت سمتش
_آقا کوچولو چرا گریه میکنه هوم
☆ترسیدم دیگه زنده نباشم آقا
_چرا الان که زندهی کوچولو
☆چرا نداره کاشکی میمردم وقتی پدر و مادرم ولم کردن (بغض، گریه)
_ کوچولو ناراحت نباش باشه من از این به بعد دوست داشتی بابا صدا بزنه (لبخند )
☆واقعن آقا آخه شما می خواین برین منو ول کنید (بغض)
_ کی گفته می خوام برم توام بامن میای کوچولو حالا پاشو کوچولو میخوای کمکت کنم(لبخند )
تهیونگ به پسرک داستان کمک کرد سوار ماشینش کرد باهمدیگه گفتن خندین که به عمارت رسیدن که ....[ادامه دارد ]
سلامم ام پارت یکم با تاخیر زیادی گذاشتم ببخشید نتونستم بنویسم چرا چون تصادف کردم ولی الان حالم خوبه نه اونقدر امیدوارم ازش خوشتون اومد باشه:)❤️🩹🙃
- ۹.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط