خیلی راحت در چشم هایم نگاه کرد و گفت می خواهد برود.

خیلی راحت در چشم هایم نگاه کرد و گفت می خواهد برود.
حرفی نزدم، نه اینکه عاشقش نباشم ها...نه... دیوانه وار دوستش داشتم.
اما باید با چشم های خودتان ببینید عشق از همان دری که وارد قلبت شده، دارد می رود، تا مثل الان من لال بشوید.
اینجور وقتها من لال می شوم. همه ی وجودم می شود یک چشم، که با وجود ابری بودنش، تمام رفتن های معشوقش را یکجا به تماشا می نشیند. فقط به امید اینکه شاید برود؛ تمام دنیا را بگردد... ببیند هیچ خانه ای گرم و نرمتر از خانه ی قلب منی که ترک کرده نبوده و نیست...
آن وقت دوباره برگردد و این بار آهسته در بزند، و من بی صبرانه بگویم خوش آمدی...
بگویم می بینی؟ هیچ چیز این خانه عوض نشده... فقط کمی پنجره های قلبم ترک برداشته ... چون وقتی می رفتی، از همین پنجره یک دنیا تو را تماشا کردم!
دیدگاه ها (۵)

زندگی در پشت پنجره های شکسته را دوس دارمخندیدن پرنده های بها...

کاش همه چیز به وقتش برات اتفاق بیفته، همون موقع که ذوقشو دار...

اگر در خیابان مردی را دیدیدکه مدام به چهره ی زنها نگاه میکند...

هر آدم توی دلش، یه آتشفشانِ خاموش داره تایه روز که نمیدونه ک...

به چیزهایی قانع شدیم و برای چیزهایی دعوا می‌کنیم که برای بچه...

همخونه اجباری... پارت ۱۶۰"پایانی"«ویو جئون جونگ‌کوک»شب...همه...

دارالذکر اولین دیدار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط