فصلشب دردناک
فصل۳(شب دردناک )
پارت ۱۶۵
با پرونده به دست سمته اتاق رئس میرفتن از اینکه دیر کرده بود به شدت میترسید چطور باید بهش میگفت که فقد معدش بهم ریخته بود و بیشتر از سرویس بهداشتی هیچ جای دیگی نرفته بود میترسید..... جلو در ایستاد استرس و دست پاچه دیونه اش کرده بود نفس عميقی کشید حس میکرد دیگه آخرین روز اش بود .... با لمس دست هایش تقی به در زد ... با شنیدن صدا ترسناک مدیر ( بیا ) آروم دستش را گذاشت رو دست گیره در و به طرف پایین کشید خراش در به گوش مدیر خورد دست یارش با لکنت گفت
.... : قر....ربان راستش ..
پسره روبه پنچره ایستاده بود و چشم دوخته به مناظره زیبا ساختمان ها آمریکا خیره شده بود ..... با جدیت و سردی گفت .... جیمین : از آدم های که لکنت زبون دارن بدم میاد صاف حرفتو بزن مرد !
با قدم گذاشته به جلو و گذاشت پرونده رو میز کارش گلوش را صاف کرد
... : قربان ببخشید دیر کرم
پسره با کت شلوار سرمی رنگ موهای مرتب کفش های واکسزده براق نگاه اخمی ش را از منظره گرفت و چرخید سمته همان دست یارش با قدم های آهسته راهی شد .... جیمین : خب این که کاری نداره ( اخراجی )
پسره به التماس بهش حیره شد و با بغض شروع به حرف زدن کرد ...
.... : لطفا ازتون خواهش میکنم اخراجم نکنید من که کاره اشتباهی انجام ندادم
مدیر اخمو در یک قدمی دستیارش ایستاد با هام اخم رو پیشانی گفت
جیمین: تو یه بدبخت بیشتر نیستی مگه نه ....
مرد آب دهنش را قورت داد و همان جور به کفش های براق مدیر خیره شده بود ..... جیمین این بار با صدا بلند گفت
جیمین: درسته !
مرد لرزی به بدنش وارد شد و بالکنت باز هم گفت ...
... : قربان لطفا من به پول این نیازم دارم دختر کوچیک فقد ۱ سال...
جیمین نگذاشت آن مرد بیگناه حرفی بزنه با پریدن سمتش یقه آن مرد را گرفت .... زود گفت ... جیمین : بدبخت بیچاره تویی که از پس یه کار برنمیآی پس چطور یه خانواده تشکیل داد ها
مرده با زبان لرزاند هیچ حرفی نگفت جیمین با عصبانیت مرده رو حول داد و نفس عميقی کشید دست هایش را برد سمته کتش و کت تش و مرتب کرد
جیمین : گمشو برو بیرون تا خون کثیفت رو زمین ریخته نشده
مرده از رو زمین بلند شد و ادای احترام گذاشت بدونه هیچ حرفی از اتاق خارج شد .
پارت ۱۶۵
با پرونده به دست سمته اتاق رئس میرفتن از اینکه دیر کرده بود به شدت میترسید چطور باید بهش میگفت که فقد معدش بهم ریخته بود و بیشتر از سرویس بهداشتی هیچ جای دیگی نرفته بود میترسید..... جلو در ایستاد استرس و دست پاچه دیونه اش کرده بود نفس عميقی کشید حس میکرد دیگه آخرین روز اش بود .... با لمس دست هایش تقی به در زد ... با شنیدن صدا ترسناک مدیر ( بیا ) آروم دستش را گذاشت رو دست گیره در و به طرف پایین کشید خراش در به گوش مدیر خورد دست یارش با لکنت گفت
.... : قر....ربان راستش ..
پسره روبه پنچره ایستاده بود و چشم دوخته به مناظره زیبا ساختمان ها آمریکا خیره شده بود ..... با جدیت و سردی گفت .... جیمین : از آدم های که لکنت زبون دارن بدم میاد صاف حرفتو بزن مرد !
با قدم گذاشته به جلو و گذاشت پرونده رو میز کارش گلوش را صاف کرد
... : قربان ببخشید دیر کرم
پسره با کت شلوار سرمی رنگ موهای مرتب کفش های واکسزده براق نگاه اخمی ش را از منظره گرفت و چرخید سمته همان دست یارش با قدم های آهسته راهی شد .... جیمین : خب این که کاری نداره ( اخراجی )
پسره به التماس بهش حیره شد و با بغض شروع به حرف زدن کرد ...
.... : لطفا ازتون خواهش میکنم اخراجم نکنید من که کاره اشتباهی انجام ندادم
مدیر اخمو در یک قدمی دستیارش ایستاد با هام اخم رو پیشانی گفت
جیمین: تو یه بدبخت بیشتر نیستی مگه نه ....
مرد آب دهنش را قورت داد و همان جور به کفش های براق مدیر خیره شده بود ..... جیمین این بار با صدا بلند گفت
جیمین: درسته !
مرد لرزی به بدنش وارد شد و بالکنت باز هم گفت ...
... : قربان لطفا من به پول این نیازم دارم دختر کوچیک فقد ۱ سال...
جیمین نگذاشت آن مرد بیگناه حرفی بزنه با پریدن سمتش یقه آن مرد را گرفت .... زود گفت ... جیمین : بدبخت بیچاره تویی که از پس یه کار برنمیآی پس چطور یه خانواده تشکیل داد ها
مرده با زبان لرزاند هیچ حرفی نگفت جیمین با عصبانیت مرده رو حول داد و نفس عميقی کشید دست هایش را برد سمته کتش و کت تش و مرتب کرد
جیمین : گمشو برو بیرون تا خون کثیفت رو زمین ریخته نشده
مرده از رو زمین بلند شد و ادای احترام گذاشت بدونه هیچ حرفی از اتاق خارج شد .
- ۸.۴k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط