جنون مافیا

جنون مافیا
☆part33S1☆

با بی میلی به غذا نگاه میکردم... که تهیونگ بهم زنگ زد
_بله
سوجین: چطوری دختر
_سوجینننن
بغضم ترکید
خوبی.. هق... کجا بودین؟
سوجین: بهش فکر نکن دیگه.. ما خوبیم تو عمارتیم
_خطرناکه..
سوجین: نگران نباش.. عا تهیونگ یعنی ارباب اینجا پیشمون میمونه
_جاییت که اسیب ندیده
سوجین: نبابا من عالیم... تو کجایی
_جونگکوک گفته نباید بگم... ولی من خوبم.. مراقب خودت باش

...
دو روز گذشته بود... جونگکوک مثل همیشه صبحا میرفتو و شب دیروقت میومد
خوابم نمیبرد ساعت دوازده و نیم بود
نشستم توی سالن و الکی به اطراف نگاه میکردم... این اطراف زیادی خالی بود..
ساعت یک شد و هنوزم نیومده بود
ساعت دو شد...
با صدای در ادرنالین شروع به حرکت کرد...
_کجا بودی؟
+...
_پیش جیمو بودی نه؟
+اره...مشکلیه؟
_به من میگی ه. رزه ولی خوپت بدتری
+سرت تو زندگی خودت باشه

جرعتمو. جمع کردم و میخواستم تمام حرفا و بدی هایی که بهم کردو سرش خالی کنم
_نباشم چی میشه؟؟
+صداتو برای من بالا نبر
من با هرکس... تا هروقت.. هرچقدر دلم بخواد وقت میگذرونم فسقلی
بدونپمخل دادن رد شدن و رفت تویی اتاقش
بعد از چند لحظه صدای اب اومد.. رفته دوش بگیره حتما
داخل اتاق رفتم
میترسیدم.. همش اون صحنه برام تداعی میشد
تنها موندن توی اتاق برای خفه کننده بود
پتو و بالشتو اوردم داخل سالن و روی کاناپه دراز کشیدم

صبح با احساس تشنگی زیاد از خواب بیدار شدم و با چشای خواب الود و بسته بلند شدم تا بذم اشپزخونه ولی پام با شیشه تزئینی که روی میز بود برخورد کرد و افتاد و شکست..صداش گوش خراش بود
خواب از سرم پرید
شیشه ها تقریبا روی پاهام بود
کمی تکونش دادم که پاهام زخم شد
در کمال تعجب جونگکوک با پیرهن اماده و انگار که میخواست بره بیرون اومد بیرون
و با دیدن اوضاع و دیدن پاهام کلافه شد!
+دوباره فاجعه
برو اونور
با جارو جمعشون کرد.. کاملا منطقی
اما توجه کوچیکی یه زخمم نکرد
بغض داشتم.. چشام از اشک پر شده بود.. خسته بودم از توهین و بی توحهیاش..
این یه اتفاق بود نه فاجعه!
سرمو بالا گرفتم که اشکم سرازیر شد
_من فاجعه بارم؟
+....
_چطوری اینقدر سنگی؟! ها؟؟
اشکام میریخت...
با دستم هلش دادم
_مگه تقصیر منه که باهات ازدواج کردم
میخوام طلاق بگیرم
+چرت و پرت نگو... میدونی جه بابابزرگم نمیذاره..
_تو حتی نمیدونی و حتی برات مهم نیست بهم چی میگذره... نمیدونی با چه ترسی تو این خونه میخوابم...هربار کاری میکنم فقط بهم توهین میکنی.. هربار با کشی حرف میزنم بهم میگی هر. زم ولی خودت هرشب لای اون.. دختر...
با حرفش که اروم ولی کاملا مصمم و جدی بود حرفم غط شد
+خفه شو
_با من اینطوری حرف نزن
+بهت گفتم خفه شو(داد)
_سر من داد نزن
گریم شدت گرفت و دقیقا رفتم بغل کسی که بیشتر از همه ازارم میداد... اونلحظه یه پناه میخواستم و جز اون مگه کسس دیگه ای هم بود؟!
سرمو توی سینش فرو بردم و گریه میکردم... واکنشی نشون نداد
دیدگاه ها (۳)

جنون مافیا ☆part34S1☆جونگکوک*با دیدن اون خرایکاری حرفمو زدم....

جنون مافیا ☆part32S1☆سوا*وارد اتاقم شدم..یه تخت دو نفره و یه...

https://harfeto.timefriend.net/17786031811338 هااای قشنگاممم...

درمانگر عشق. پارت۶۷

جنون مافیا☆part1۶S1☆سوا: خب پس بزار رزرو کنم اسمامونوسوجین: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط