فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۹۳

اسلاید ۲ لباسه ات=ج
لباس های بلند و مشکی رنگ موهای باز و بلندش آرایش ساده و لایت کفش های بلند طرح دار به رنگ مشکی ..
از پله ها پایین رفت و همسرش را جلو در بالکن شیشه ای ایستاده دست به جیب با یک دست دیگر فنجان قهوه دستش و افکار خودش درگیر بود..
لبخندی زد. و قدم های آهسته سمته شوهرش رفت چنان آرام دست های نازکش را دوره کمر ورزیده شوهرش حلقه کرد و گذاشت سرش رو کمر شوهرش گفت ..
ات=ج: عشقم ....
جونکوک لبخندی زد و گفت
جونکوک: چی شده شیطون شدی
ات=ج: من همیشه شیطون بودم
جونکوک: همسرم همیشه شیطون بود درسته
حلقه دست های همسرش را باز کرد و سمتش چرخید ... همسرش متقابلا دست هایش را دوباره دوره گردن جونکوک حلقه کرد درست بود که خیلی وقت پیش این ها ازدواج کرده بودن ولی عشق هر رو تازه تر میشد صورتش را نزدیک صورت جونکوک کرد
ات=ج: شوهرم همیشه خوشتیپ و جون میمونه
جونکوک خنده شیطانی کرد و بیشتر صورتش را نزدیک صورت همسرش کرد
جونکوک: اوووو انگاری باید امشب به تخت باید بگم مرحوم درسته
همسرش صورتش رو عقب برد و گفت....
ات=ج: چه ربطی داره عه نمیتونم شوهرم رو بغل کنم اینجوری بهم میگه
جونکوک: باش‌باش اخم نکن همسرم
ات=ج: بریم دیرمون میشه
حلقه دست هایش را باز کرد و قدم برداشت ولی این مرد بیشتر از این ها رمانتیک بود ساعده دست همسرش را گرفت و سمته خودش کشید دست هایش را زیر‌ب*اسن اش حلقه کرد و از رو زمین بلندش کرد بدونه حرف های و تقلا های که همسرش میکرد رو میز کناری گذاشت اش تو صورتش خم شد
جونکوک: ناراحت شدی ؟
ات=ج: نه
جونکوک: چرا شدی
ات=ج: نه نفسم اوففف بس کن اگه می‌چا بیاد چی زشته
جونکوک: نه نیست می‌چا بزرگ شده
ات=ج: ایشش بس کن جونکوک برو کنار
جونکوک: نوچ
ات=ج: زشته وای چرا گوش نمیکنی اگه ببینه .. نه اصلا نمی‌خواهم ببینه ترو خدا
جونکوک: نوچ
ات=ج: زود باش دیگه ... برو کنار
جونکوک: هر موقع لبامو ب*وس کنی ولت میکنم بری ،
ات=ج: او ها دیگه چی نه اصلا برو کنار ...
جونکوک: نوچ
زنه سری از تأسف تکان داد و صورتش را نزدیک صورت شوهرش برد کوتاه لب های شوهرش را بوس کرد ...ولی جونکوک دست اش را گذاشته رو کمر همسرش و به خودش نزدیک کرد و این بار اون بود که لب هایش را می‌بوسید
می‌چا مشغول بستن دستبند اش بود از پله ها پایین می‌رفت ولی با دیدن آن صحنه تو سالن خنده ای کرد و راهش را عقب کشید..‌
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۱۹۴با کرمی که رو بدنش میزد خدا رو ...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۱۹۵تهیونگ: دخترم اینجا رو دوست دار...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۱۹۲سوجین : منم ازت تشکر میکنم آقای...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط