میخواستم از عاشقی چیزی
میخواستم از عاشقی چیزی
با دست خود بستند دهانم را
من مرد شب هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را
رفتم بنوشم اشک خود را باز
مردم شکستند استکانم را
تا دفترم از اشک می میرد
کبرای من تصمیم می گیرد...!
با دست خود بستند دهانم را
من مرد شب هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را
رفتم بنوشم اشک خود را باز
مردم شکستند استکانم را
تا دفترم از اشک می میرد
کبرای من تصمیم می گیرد...!
- ۷۴۹
- ۲۵ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط