من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

جز با زنی در عشق بی اندازه دیوانه

می بویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش

گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه

دوشیزه ای که وصف او با آن همه خوبی

در روزگاری این چنین مانَد به افسانه

آبادی ام از اوست ور نه بی زلال او

ویرانه روحی زنده تر دارد از این خانه

در انتظار فصل خرمن ساز می مردم

بر  آیش  من گر نمی افشاند « او» دانه

با این همه ما را به کام خویش می خواهد

این روزگار این اشتهای مار بر شانه

 

یک روز از هم می دِرَم این پیله را آخر

با اشتیاق پر زدن با بالِ « پروانه »

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۳)

امسال نیز یکسره سهم شما بهارما را در این زمانه چه کاریست با ...

با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کردبا زنگ نام ات ا...

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها راتا زودتر از واقعه گویم گله ...

در این زمانه بی های و هوی لال پرستخوشا به حال کلاغان قیل و ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط