my ex
my ex
p.35
ا.ت تو اتاقش تنها بود، گوشیش خاموش روی میز، احساسی عمیق از تنهایی رو تو خودش میریخت. چند روزه که هیچ کس رو نبوده، حتی با دوستش هم حرف نزده بود، چون احساس میکرد نیاز داره تنها بمونه و فکر کنه. اون حس رو نمیخواست با کسی شریک شه، نمیخواست کسی بفهمه چه فکری تو سرشه، چه احساسی داره نسبت به اون لحظههایی که با جونگکوک گذرونده بود.
به خودش میگفت:
فقط چی کار باید بکنم؟ چرا اینقدر سخت شده؟
دلشو پر از خشم و گیجی میکرد، ولی بیشتر از همه، احساسِ نیاز داشت برای خودش، برای کم کردنِ این بارهای سنگین، تنها باشه.
بعد از چند دقیقه، گوشی رو برداشت، ولی باز هم خاموش گذاشت. احساس کرد، باید راهشو خودش پیدا کنه، بدون کمک کسی، بدونِ حرف زدن با کسی.
در اون سکوت، فقط صدای نفسکشیدنش بود و اون احساسِ بیپناهی، که خیلی وقتها توی زندگیش تجربه میکرد، ولی این بار، با عمقِ بیشتری.
چشماش رو بست، و برای اولین بار، خودش رو توی اون سکوت عمیق، آزاد و تنها حس کرد.
این سکوت ادامه پیدا میکرد، و اون، هر روز بیشتر، خودش رو توی یک بازیِ پیچیده و سخت، توی خودش غرق میدید.........
ادامه دارد............
p.35
ا.ت تو اتاقش تنها بود، گوشیش خاموش روی میز، احساسی عمیق از تنهایی رو تو خودش میریخت. چند روزه که هیچ کس رو نبوده، حتی با دوستش هم حرف نزده بود، چون احساس میکرد نیاز داره تنها بمونه و فکر کنه. اون حس رو نمیخواست با کسی شریک شه، نمیخواست کسی بفهمه چه فکری تو سرشه، چه احساسی داره نسبت به اون لحظههایی که با جونگکوک گذرونده بود.
به خودش میگفت:
فقط چی کار باید بکنم؟ چرا اینقدر سخت شده؟
دلشو پر از خشم و گیجی میکرد، ولی بیشتر از همه، احساسِ نیاز داشت برای خودش، برای کم کردنِ این بارهای سنگین، تنها باشه.
بعد از چند دقیقه، گوشی رو برداشت، ولی باز هم خاموش گذاشت. احساس کرد، باید راهشو خودش پیدا کنه، بدون کمک کسی، بدونِ حرف زدن با کسی.
در اون سکوت، فقط صدای نفسکشیدنش بود و اون احساسِ بیپناهی، که خیلی وقتها توی زندگیش تجربه میکرد، ولی این بار، با عمقِ بیشتری.
چشماش رو بست، و برای اولین بار، خودش رو توی اون سکوت عمیق، آزاد و تنها حس کرد.
این سکوت ادامه پیدا میکرد، و اون، هر روز بیشتر، خودش رو توی یک بازیِ پیچیده و سخت، توی خودش غرق میدید.........
ادامه دارد............
- ۱.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط