بی تو من ماندم و این دفترِ باران زده ام

بی تو من ماندم و این دفترِ باران زده ام
با پر وبال غزل در دل طوفان زده ام
بی تو یک عاشقِ تنها که دل از خانه بُرید
تک و تنها به تنِ خیسِ خیابان زده ام
عشق را بردی ازین خانه و دیوانه شدم
بعد توقید ِخود واین دل و این جان زده ام
شعر هم چاره ی کارم به خدا بعد تو نیست
بی جهت نام خودم بَر در دیوان زده ام
بیتو من کشوری هستم پر از اندوهِ نفاق
یک تمدن که پُر آشوبم و بحران زده ام
دیدگاه ها (۵)

قلمم آمده تا روزنه ایجاد کندبغض من را لب این پ...

یک نفر دل به شما بست، همین ست که هستاگر او عاشق اگر مست، همی...

شاعر شدنم حادثه ی چشم شما بودبی چشم تو خودکار و ورق رو به کم...

آنچنان رفتی که دل از حسّ ویرانم گریستکوچه های شهر ، با اشک ف...

۱۴۰۰۰ گزاره امیدبخش در روزگار بحران بخش (چهارم)

اهوی گریز پا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط