.

.
ای زندگی! بردار دست از امتحانم
چیزی نه می‌دانم نه می‌خواهم بدانم
دل‌سنگ یا دلتنگ! چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم
کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست
اکنون که می‌بینند خوارم، در امانم
دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک
فوّاره‌ای بین زمین و آسمانم
آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم
اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم
قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان
دل کندن آسان نیست... آیا می‌توانم؟!
دیدگاه ها (۳)

شبانگاهم  نسیم از  یار داردبه گردِ  معبدش  زوّار  داردنشستم ...

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از مندل بُریدن که هنر نیست، ...

تو را دیده بودم که گل می خریچرا ناز ما را گران می خری؟شب و م...

تلفظ میکنم نام تو را یعنی منم از توخدای کوچک قلبم تمنا کردنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط