گیسوی شب

☀️گیسوی شب☀️
# پارت دویست وسی ..


گیسو :
بعد از تماس مامان که گفته بود در تدارکات عروسی ماهستن گوشی رو کنار گذاشتم وآریا رو نگاه کردم که داشت نگام می کرد
- مامان بود گفت ما کارای شما رو انجام میدیم
- چه کاری
- کارای عروسی
لبخند زد وگفت : خوبه پس چرا نگرانی
- نمی دونم
لبخند زد واومد کنارم نشست وگفت : نگرانی به دلت راه نده گیسو
دستشو به موهام کشید وبه چشام نگاه کرد وگفت : میخوام که هیچ وقت چشای قشنگت نگران نباشه نترسه وناامید نشه
ترس وناامیدی باعث نابودی احساساتت میشه
لبخند زدم خم شد وموهام رو بوسید وگفت : همیشه همینجوری بخند
****
چند روز از اومدنمون گذشته بود واینوچند روز کلی بهمون خوش گذشته بود وهر شب به حرم می رفتیم وبعدم برمی گشتیم هتل کلی خرید کرده بودیم که بیشتر خریدها متعلق به دخترمون بود که کلی ذوق می کرد وآریا با لذت نگاش می کرد وکلی قربون صدقه اش می رفت این آریا اون آریای که چند سال پیش بود نمی شناختمش نبود وچقدر خوب بود که هر دوشخصیتشم دوست داشتم
داشتم وسایلمون رو تو چمدون ها جا می دادم وسعی می کردم سروصدا نکنم که یه وقت اریا وگل بیدار نشن
- چیکار می کنی عزیزم
برگشتم نگاش کردم لبخند رو لباش بود وخابالود بود
- داشتم وسایلمون رو بر می داشتم کلی اتاق بهم ریخته بود
- گیسو عصر بریم یه جایی تنهایی
خندیدم ونگاش کردم
- به چی می خندی گیسوی نازم
هر روز یه حرف جدید به کلمات عاشقانه اش اضافه می شد
- خب راستش به اینکه خیلی دوست داری همش با من تنها باشی
شیطون خندید وگفت : تو دوست نداری
- آریا
آروم خندید چشاش سبز روشن شد وگفت : خب اول صبح خودت پیشنهاد میدی بعدم با چشم غره میگی آریا ...هووووم نکنه بدت میاد
- عه آریا
از تخت اومد پایین وگفت : نگفتی بریم بیرون
- میشه بپرسم کجا
لبخندکجی زد وگفت : میخوام اینجا لباس عروسیمون رو بگیریم و یکم تنها باشیم خانم جون گفته مراقب گل هست
- خب اونم می بریم گل یکم شیطونه اذیت میشن
- باشه عزیزم
رفت سرویس بهداشتی بلند شدم وتخت رو مرتب کردم منتظر موندم تا آریا برگشت لباس عوض کرد ورفتیم پایین که صبحانه بخوریم ولی همش نگران بودم گل بیدارشه
- گیسو خیلی داری وسواس نشون میدی اینجوری گل هم اذیت میشه عزیزم اون خوابه
- خب بچه مسعولیت داره اونم گل که خیلی شیطونه
لبخندی زدوگفت : به مامانش رفته
متعجب نگاش کردم متعجب گفت : جونم
- مامانش ؟
لقمه پرید تو گلوش وبا سرفه روشو برگردوند بهش آب دادم یه قلوپ خورد نفس عمیقی کشید وگفت : گیسو گیسو تو اخرش منو دیونه می کنی مگه تو مادرش نیستی
- نیستم
اخم کرد وگفت : نیستی ؟!
- منظورم مادر واقعی اش هست
ا
دیدگاه ها (۱)

☀️گیسوی شب☀️# پارت دویست وسی ویک ...آریا : با لبخند در رو بس...

☀️گیسوی شب ☀️# پارت دویست وسی ودویاشار : با اعتراض به کارگر ...

☀️گیسوی شب☀️# پارت دویست ونه ...آریا:گل تو بغلم خواب بود ومن...

☀️گیسوی شب ☀️# پارت دویست وبیست وهشت...گیسو : آقا جون وخانم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد،...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۶۳ برش داشتم.. خيلي ازش خوشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط