خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت ۱۱ | ناهار
بالاخره بعد از چند ساعت کار مداوم، زمان استراحت و ناهار رسید.
در اتاق تهیونگ فقط همان چهار نفر حضور داشتند؛ تهیونگ، نِلا، الکساندر و دستیارش.
چند دقیقه بعد، سفارش غذاها را به اتاق آوردند.
تهیونگ از جایش بلند شد، یک جعبهی بزرگ پیتزا را برداشت و روی میز گذاشت.
درش را باز کرد.
یک پیتزای بزرگ، دو نوشابه، مرغ سوخاری و سیبزمینی.
تهیونگ مقداری از هرکدام را جدا کرد و کنار خودش و نِلا گذاشت.
بعد باقی غذا را وسط میز قرار داد.
کیم تهیونگ
«این برای من و نِلا. بقیه برای شما.»
دستیار الکساندر با تشکر سر تکان داد.
نِلا هم نوشابهاش را برداشت.
لی نِلا
«ممنون.»
برای اولین بار بعد از ساعتها، پروندهها کنار گذاشته شدند.
فضای اتاق کمی راحتتر شده بود.
تهیونگ و نِلا کنار هم مشغول غذا خوردن بودند و الکساندر و دستیارش هم روبهرویشان.
صحبتها بیشتر دربارهی روند همکاری دو شرکت و طرحهایی بود که قرار بود در روزهای آینده بررسی شوند.
چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
مینهو و آنا وارد شدند.
مینهو چند پرونده زیر بغل داشت و آنا هم پشت سرش بود.
پارک مینهو
«آقای کیم، چندتا از پروندههای بخش گرافیک رو آوردم.»
تهیونگ با دست به صندلیهای کنار اتاق اشاره کرد.
کیم تهیونگ
«بذار اونجا.»
مینهو پروندهها را گذاشت.
آنا هم با دیدن غذاها آهسته کنار نِلا نشست.
جانگ آنا
«بالاخره غذااا.»
نِلا خندید.
لی نِلا
«آروم، همه دارن نگاهت میکنن.»
جانگ آنا
«خب گشنمه!»
مینهو خندهاش گرفت.
فضای اتاق کمی صمیمیتر شد.
تا اینکه الکساندر، در حالی که مشغول خوردن بود، نگاهی به جمع انداخت.
الکساندر لوران
«راستی، آقای کیم...»
تهیونگ نگاهش کرد.
کیم تهیونگ
«بله؟»
الکساندر لبخند زد.
الکساندر لوران
«باید بگم کارمندهای خوشچهره و جذابی دارید.»
مینهو فقط ابرویش را بالا انداخت.
آنا هم نگاهی کوتاه به نِلا انداخت.
اما الکساندر نگاهش را روی نِلا نگه داشت.
الکساندر لوران
«آدم دلش نمیاد از همکاری با شرکتتون قطع رابطه کنه.»
مکثی کرد و با همان نگاه عجیب ادامه داد.
الکساندر لوران
«مخصوصاً وقتی یک همچین بانویی کنار شما باشه... هوم؟»
نِلا همان لحظه احساس ناراحتی کرد.
آنا اخم کوچکی کرد.
مینهو هم نگاهش را از الکساندر گرفت و به تهیونگ دوخت.
تهیونگ اما کاملاً آرام بود.
چاقویش را روی بشقاب گذاشت و به الکساندر نگاه کرد.
کیم تهیونگ
«آقای لوران.»
الکساندر لوران
«بله؟»
کیم تهیونگ
«اگر هدفتون تعریف از شرکت منه، از تخصص کارکنانم تعریف کنید.»
لبخند الکساندر کمی محو شد.
تهیونگ بدون تغییر لحن ادامه داد.
کیم تهیونگ
«ظاهر هیچکدوم از کارمندهای من موضوع بحث جلسهی کاری نیست.»
چند ثانیه سکوت شد.
الکساندر لوران
«البته. فقط یک تعریف ساده بود.»
تهیونگ خیلی کوتاه سر تکان داد.
کیم تهیونگ
«پس بهتره همونجا تمومش کنیم.»
لحنش مؤدبانه بود.
اما آنقدر قاطع که ادامه دادن بحث تقریباً غیرممکن بود.
الکساندر چیزی نگفت.
تهیونگ بعد از چند ثانیه، خیلی نامحسوس به نِلا نگاه کرد.
نگاهش کوتاه بود، اما کاملاً واضح.
نِلا معنیاش را فهمید.
نگاهش نکن.
نِلا فوراً نگاهش را پایین انداخت و مشغول خوردن شد.
تهیونگ هم دوباره سراغ غذایش رفت.
آنا که متوجه نگاه تهیونگ شده بود، چیزی نگفت.
فقط آرام به نِلا نزدیکتر شد.
و آن طرف میز، الکساندر برای اولین بار فهمید که هر رفتاری با نِلا، دیگر از چشم تهیونگ دور نمیماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه پارت دیگه میزارمممم
پارت ۱۱ | ناهار
بالاخره بعد از چند ساعت کار مداوم، زمان استراحت و ناهار رسید.
در اتاق تهیونگ فقط همان چهار نفر حضور داشتند؛ تهیونگ، نِلا، الکساندر و دستیارش.
چند دقیقه بعد، سفارش غذاها را به اتاق آوردند.
تهیونگ از جایش بلند شد، یک جعبهی بزرگ پیتزا را برداشت و روی میز گذاشت.
درش را باز کرد.
یک پیتزای بزرگ، دو نوشابه، مرغ سوخاری و سیبزمینی.
تهیونگ مقداری از هرکدام را جدا کرد و کنار خودش و نِلا گذاشت.
بعد باقی غذا را وسط میز قرار داد.
کیم تهیونگ
«این برای من و نِلا. بقیه برای شما.»
دستیار الکساندر با تشکر سر تکان داد.
نِلا هم نوشابهاش را برداشت.
لی نِلا
«ممنون.»
برای اولین بار بعد از ساعتها، پروندهها کنار گذاشته شدند.
فضای اتاق کمی راحتتر شده بود.
تهیونگ و نِلا کنار هم مشغول غذا خوردن بودند و الکساندر و دستیارش هم روبهرویشان.
صحبتها بیشتر دربارهی روند همکاری دو شرکت و طرحهایی بود که قرار بود در روزهای آینده بررسی شوند.
چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
مینهو و آنا وارد شدند.
مینهو چند پرونده زیر بغل داشت و آنا هم پشت سرش بود.
پارک مینهو
«آقای کیم، چندتا از پروندههای بخش گرافیک رو آوردم.»
تهیونگ با دست به صندلیهای کنار اتاق اشاره کرد.
کیم تهیونگ
«بذار اونجا.»
مینهو پروندهها را گذاشت.
آنا هم با دیدن غذاها آهسته کنار نِلا نشست.
جانگ آنا
«بالاخره غذااا.»
نِلا خندید.
لی نِلا
«آروم، همه دارن نگاهت میکنن.»
جانگ آنا
«خب گشنمه!»
مینهو خندهاش گرفت.
فضای اتاق کمی صمیمیتر شد.
تا اینکه الکساندر، در حالی که مشغول خوردن بود، نگاهی به جمع انداخت.
الکساندر لوران
«راستی، آقای کیم...»
تهیونگ نگاهش کرد.
کیم تهیونگ
«بله؟»
الکساندر لبخند زد.
الکساندر لوران
«باید بگم کارمندهای خوشچهره و جذابی دارید.»
مینهو فقط ابرویش را بالا انداخت.
آنا هم نگاهی کوتاه به نِلا انداخت.
اما الکساندر نگاهش را روی نِلا نگه داشت.
الکساندر لوران
«آدم دلش نمیاد از همکاری با شرکتتون قطع رابطه کنه.»
مکثی کرد و با همان نگاه عجیب ادامه داد.
الکساندر لوران
«مخصوصاً وقتی یک همچین بانویی کنار شما باشه... هوم؟»
نِلا همان لحظه احساس ناراحتی کرد.
آنا اخم کوچکی کرد.
مینهو هم نگاهش را از الکساندر گرفت و به تهیونگ دوخت.
تهیونگ اما کاملاً آرام بود.
چاقویش را روی بشقاب گذاشت و به الکساندر نگاه کرد.
کیم تهیونگ
«آقای لوران.»
الکساندر لوران
«بله؟»
کیم تهیونگ
«اگر هدفتون تعریف از شرکت منه، از تخصص کارکنانم تعریف کنید.»
لبخند الکساندر کمی محو شد.
تهیونگ بدون تغییر لحن ادامه داد.
کیم تهیونگ
«ظاهر هیچکدوم از کارمندهای من موضوع بحث جلسهی کاری نیست.»
چند ثانیه سکوت شد.
الکساندر لوران
«البته. فقط یک تعریف ساده بود.»
تهیونگ خیلی کوتاه سر تکان داد.
کیم تهیونگ
«پس بهتره همونجا تمومش کنیم.»
لحنش مؤدبانه بود.
اما آنقدر قاطع که ادامه دادن بحث تقریباً غیرممکن بود.
الکساندر چیزی نگفت.
تهیونگ بعد از چند ثانیه، خیلی نامحسوس به نِلا نگاه کرد.
نگاهش کوتاه بود، اما کاملاً واضح.
نِلا معنیاش را فهمید.
نگاهش نکن.
نِلا فوراً نگاهش را پایین انداخت و مشغول خوردن شد.
تهیونگ هم دوباره سراغ غذایش رفت.
آنا که متوجه نگاه تهیونگ شده بود، چیزی نگفت.
فقط آرام به نِلا نزدیکتر شد.
و آن طرف میز، الکساندر برای اولین بار فهمید که هر رفتاری با نِلا، دیگر از چشم تهیونگ دور نمیماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه پارت دیگه میزارمممم
- ۲.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط