نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا...

نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا...
از کمان ابروانت کم بزن با تیر مژگانت مرا

شد مسافر ، قلب من بر قلب تو ، آیا شود...
کاسه ی آبی بپاشی ، رد کنی از زیر قرآنت مرا

چشمهایت نه مسلمان ، نه مسیحی ، آتشند...
همچو آتشگاه زرتشت ، سوخت چشمانت مرا

کم بیاویزش ، کمند گیسوان از پنجره...
یا بدارم کن ، بیاویزم ، به زولفانت مرا...

پشت در ایستاده ام ، پژمرده شد گل در دلم
یا گشا در ، یا بکن بر خانه دربانت مرا...

بره آهوی دلم ، شد خسته از آوارگی...
با کمندت کن اسیرش ، یا که قربانت مرا

کودک قلبم بنالد روز و شب از تشنگی...
سنگدل ، جامی ، خمی، پیمانه از جانت مرا...
دیدگاه ها (۱۲)

نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرااز کمان ابروانت کم بزن...

نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرااز کمان ابروانت کم بزن...

#دل‌نوشته(۲۶)دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌بایددگر تلخ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط