نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا...
نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا...
از کمان ابروانت کم بزن با تیر مژگانت مرا
شد مسافر ، قلب من بر قلب تو ، آیا شود...
کاسه ی آبی بپاشی ، رد کنی از زیر قرآنت مرا
چشمهایت نه مسلمان ، نه مسیحی ، آتشند...
همچو آتشگاه زرتشت ، سوخت چشمانت مرا
کم بیاویزش ، کمند گیسوان از پنجره...
یا بدارم کن ، بیاویزم ، به زولفانت مرا...
پشت در ایستاده ام ، پژمرده شد گل در دلم
یا گشا در ، یا بکن بر خانه دربانت مرا...
بره آهوی دلم ، شد خسته از آوارگی...
با کمندت کن اسیرش ، یا که قربانت مرا
کودک قلبم بنالد روز و شب از تشنگی...
سنگدل ، جامی ، خمی، پیمانه از جانت مرا...
از کمان ابروانت کم بزن با تیر مژگانت مرا
شد مسافر ، قلب من بر قلب تو ، آیا شود...
کاسه ی آبی بپاشی ، رد کنی از زیر قرآنت مرا
چشمهایت نه مسلمان ، نه مسیحی ، آتشند...
همچو آتشگاه زرتشت ، سوخت چشمانت مرا
کم بیاویزش ، کمند گیسوان از پنجره...
یا بدارم کن ، بیاویزم ، به زولفانت مرا...
پشت در ایستاده ام ، پژمرده شد گل در دلم
یا گشا در ، یا بکن بر خانه دربانت مرا...
بره آهوی دلم ، شد خسته از آوارگی...
با کمندت کن اسیرش ، یا که قربانت مرا
کودک قلبم بنالد روز و شب از تشنگی...
سنگدل ، جامی ، خمی، پیمانه از جانت مرا...
- ۵۵۸
- ۲۳ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط