𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[خط قرمز]
پارت۴ | درگیری شدید
سوجون چند لحظه ساکت ماند.
بعد ناگهان از روی مبل بلند شد و به سمت مینی رفت.
مینی با دیدنش ناخودآگاه عقب رفت.
— سوجون...؟
سوجون چیزی نگفت. فقط با همان نگاه بدش به مینی خیره شد و دستش را جلو آورد و صورت مینی را لمس کرد.
مینی همانجا خشکش زد.
نفسش بند آمد و چشمهایش پر از اشک شد.
— ن... نکن...
لبهایش لرزید و از ترس هق زد.
همان لحظه صدای برخورد شدید و وحشتناک صندلی با زمین به گوش رسید
تهیونگ عربده زد:
— دستتو از صورتش بکش!
سوجون برگشت.
تهیونگ با صورت برافروخته به سمتشان میآمد.
— گفتم دستتو بکش کنار حرومی!
سوجون دستش را پایین آورد و با حالت طلبکارانه گفت:
— اینقدر داد نزن، فقط—
تهیونگ یقهاش را گرفت.
— حرومزاده! چند بار باید بهت بگم بهش نزدیک نشو؟!
سوجون خواست خودش را کنار بکشد.
— ولم کن!
تهیونگ دیگر چیزی نشنید. عصبانیتش کاملاً از کنترل خارج شده بود و با یک ضربه او را عقب زد.
— تو حق نداری به همسر من دست بزنی!
سوجون با عصبانیت جواب داد:
— من پسرعموت—
— برام مهم نیست چی هستی! از خونهی من برو بیرون! همین الان!
سوجون با عصبانیت وسایلش را برداشت و به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن برگشت و گفت:
— این رفتارت رو یادت میمونه.
تهیونگ با نگاه خشمگین به او خیره شد.
— برو!
در محکم بسته شد.
اما تهیونگ هنوز آرام نشده بود.
برگشت سمت مینی.
مینی گوشهی اتاق ایستاده بود، دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از شدت ترس هقهق میکرد.
تهیونگ با صدای بلند گفت:
— تو چرا اومدی پایین؟!
مینی از ترس تکان خورد.
— من... فقط آب میخواستم...
— آب میخواستی؟! با این وضعیت اومدی پایین؟! من چند بار بهت گفتم وقتی مهمون داریم تنها پایین نیای؟!
— ببخشید...
— فقط بلدی بگی ببخشید! چرا یک بار به حرف من گوش نمیدی؟!
مینی با گریه گفت:
— من نمیدونستم سوجون اینجاست...
تهیونگ با عصبانیت فریاد زد:
— ولی باید میفهمیدی! باید حواست به خودت میبود!
مینی بیشتر لرزید.
— ته... ببخشید...
تهیونگ هنوز با صدای بلند حرف میزد و خشمش را سر او خالی میکرد؛ در حالی که مینی فقط سرش را پایین انداخته بود و از ترس اشک میریخت.
و همین ترسِ مینی، چند لحظه بعد باعث شد تهیونگ بفهمد خشمش را دارد سر کسی خالی میکند که اصلاً مقصر اتفاقی که افتاده نبود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیزی نیست میگذره انشاالله🌚🤣
حمایت؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[خط قرمز]
پارت۴ | درگیری شدید
سوجون چند لحظه ساکت ماند.
بعد ناگهان از روی مبل بلند شد و به سمت مینی رفت.
مینی با دیدنش ناخودآگاه عقب رفت.
— سوجون...؟
سوجون چیزی نگفت. فقط با همان نگاه بدش به مینی خیره شد و دستش را جلو آورد و صورت مینی را لمس کرد.
مینی همانجا خشکش زد.
نفسش بند آمد و چشمهایش پر از اشک شد.
— ن... نکن...
لبهایش لرزید و از ترس هق زد.
همان لحظه صدای برخورد شدید و وحشتناک صندلی با زمین به گوش رسید
تهیونگ عربده زد:
— دستتو از صورتش بکش!
سوجون برگشت.
تهیونگ با صورت برافروخته به سمتشان میآمد.
— گفتم دستتو بکش کنار حرومی!
سوجون دستش را پایین آورد و با حالت طلبکارانه گفت:
— اینقدر داد نزن، فقط—
تهیونگ یقهاش را گرفت.
— حرومزاده! چند بار باید بهت بگم بهش نزدیک نشو؟!
سوجون خواست خودش را کنار بکشد.
— ولم کن!
تهیونگ دیگر چیزی نشنید. عصبانیتش کاملاً از کنترل خارج شده بود و با یک ضربه او را عقب زد.
— تو حق نداری به همسر من دست بزنی!
سوجون با عصبانیت جواب داد:
— من پسرعموت—
— برام مهم نیست چی هستی! از خونهی من برو بیرون! همین الان!
سوجون با عصبانیت وسایلش را برداشت و به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن برگشت و گفت:
— این رفتارت رو یادت میمونه.
تهیونگ با نگاه خشمگین به او خیره شد.
— برو!
در محکم بسته شد.
اما تهیونگ هنوز آرام نشده بود.
برگشت سمت مینی.
مینی گوشهی اتاق ایستاده بود، دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از شدت ترس هقهق میکرد.
تهیونگ با صدای بلند گفت:
— تو چرا اومدی پایین؟!
مینی از ترس تکان خورد.
— من... فقط آب میخواستم...
— آب میخواستی؟! با این وضعیت اومدی پایین؟! من چند بار بهت گفتم وقتی مهمون داریم تنها پایین نیای؟!
— ببخشید...
— فقط بلدی بگی ببخشید! چرا یک بار به حرف من گوش نمیدی؟!
مینی با گریه گفت:
— من نمیدونستم سوجون اینجاست...
تهیونگ با عصبانیت فریاد زد:
— ولی باید میفهمیدی! باید حواست به خودت میبود!
مینی بیشتر لرزید.
— ته... ببخشید...
تهیونگ هنوز با صدای بلند حرف میزد و خشمش را سر او خالی میکرد؛ در حالی که مینی فقط سرش را پایین انداخته بود و از ترس اشک میریخت.
و همین ترسِ مینی، چند لحظه بعد باعث شد تهیونگ بفهمد خشمش را دارد سر کسی خالی میکند که اصلاً مقصر اتفاقی که افتاده نبود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیزی نیست میگذره انشاالله🌚🤣
حمایت؟
- ۱.۵k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط