جادویی عشق part 43
جادویی عشق part 43
کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون. به دلم افتاد که يادي از تلن بکنم که قرار بود الان جاي من
تو این انباري و کنار این مرد باشه..
جدي گفتم:دختري که با خیاط بود رو دیدین؟ اخم گنگي کرد و گفت:نه..چطور؟
دخترجوونه..تلن..
با تاکید و عصبي گفت: ندیدم..چطور؟ با غیض گفتم:هيچي..
و زیرلب :گفتم اخه کورم هستي..
تکیه دادم به دیوار و به اسمون زل زدم و بي اختيار زمزمه
:کردم آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است.
نفس عميقي كشيدم. سنگيني نگاهش رو روي خودم حس میکردم اما
سربرنگردوندم.
اونقدر همونجور بي حرف و بي تحرك موندیم که احساس خواب الودگیم باز برگشت..
اروم سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. باز سنگيني نگاهش رو روي خودم حس کردم.. اما توان باز نگه داشتن چشمام رو نداشتم.. سرم خواب الود کج شد که تند صافش کردم.. دوباره کج شد که اینبار روي چيز سفتي فرود اومد.. واقعا نمیتونستم تکون بخورم و خيلي زود و عمیق خوابم
برد. نور خيلي شديدي تو چشمم میخورد. اروم و به زور چشمامو باز کردم.
من كجام؟ اصلا يه لحظه هنگ کردم. گنگ به وضعیتم نگاه کردم.. سرم.
واي خدا...
سرم روي شونه مردونه اي بود و کج نشسته بودم و اون
زانوهاش رو بالا آورده بود. اخ اخ...
خيلي اروم سرمو چرخوندم و نگاش کردم.
|||سرش رو به دیوار بود رهایی چه خوبه جورج اقا..
که جلوي در بود سریع جلو اومد و گفت:صبح بخیر
و نگاهي به من انداخت. با غیض گفتم: نباید ببيني اقات كجاست؟
سرتاسفي تکون دادم و گفتم واقعا که..جاي خدمتکار عتیقه آوردین آقا..همه اینا رو بدین جاشون چندتا مرغ و
خروس بگیرین.. جورج گنگ و متعجب زل زد بهم.
وی گرسنه ام..صبحانه حاضره؟
باز اومدیم بیرون این اخلاقهاي گند و کر بازیش رو شروع کرد.
جورج سریع گفت: بله بله...بفرمایید.. وی رفت داخل و منم پشت سرش.
رفتیم بالا و سر میز صبحانه..واي خداا...
چقدر گرسنه ام بود. تند شروع کردم به خوردن
هر دو بي حرف ميخورديم.
بعد چند دقیقه در باز شد و اميلي اومد تو.. بیخیال از اتفاقات پیش اومده با لبخند گفت:صبح
بخیر.. چه زود بیدار شدین.
نشست کنارم. با غیض نگاش کردم.
هرچی میکشم از دست اینه.
متعجب نگام کرد و گفت: چیه؟دیر کردم؟
همونجور نگاش کردم.
به من و بعد به داداشش نگاه کرد و گفت: چرا هر دوتون
اینجورین؟ چشماتون سرخه..کلافه این..
با غیض گفتم تو واقعا نفهميدي ما دوتا از دیشب توي اون انباري لعنتي ته باغ گیر کرده بودیم؟
چشماشو گرد کرد و ناباور :گفت: نهههههه..واقعا؟؟
با حرص گفتم صبح بخیر خبر و بي خیال گفت: صبح تو هم بخير..واقعا اونجا
گیر کرده بودین؟
پخ زدم زیر خنده و گفتم:خيلي خوبي اميلي
خيلييي..گنگ نگام کرد و بعد به داداشش نگاه کرد و گفت:مسخره
میکنه یا تعریف؟ وی-خودت چي
فك ميكني اميلي همونجور نگاش کرد.
وی تو حالت خوبه؟ اميلي-من؟اره..
وی پس چرا گیج میزنی؟ما گیر کرده بودیم اونجا..شماها نفهمیدین. در این شرایط باید ازت تعریف کنه؟
اميلي-واااي..ببخشيد من اصلا نفهميدم..از جورج پرسیدم
گفت تو بيروني و فك كردم ات هم خسته است
خوابیده.. من و وی هر دو با هم نفسمون رو فوت کردیم بیرون و
از این هماهنگي نگاهي به هم انداختیم. اميلي متعجب به من گفت:تو رفته
که... بودي
تند گفتم رفته بودم پیرهنی که گفته بودي رو بیارم.. و با چشمام بهش فهموندم نقشه رو فاش نکنه که بدبخت بشیم...
تند فهمید و گفت: اهان..اهان... پیرهن..
و به وی نگاه کرد و گفت: وی تو چرا رفتی اونجا؟ وی-دیدم رفت اون تو رفتم دنبالش ببینم چیکار داره
میکنه.. همچین مورد اعتماد نیست.. چشمامو باريك كردم.
نگفته مگه اميلي بهش بود بیاد؟ به امیلی نگاه کردم.
لبخند زيرزيرکي خاصي زد. وی بلند شد و گفت میرم جايي..احتمالا تا شب برمیگردم..حواستون به آلبرتم باشه..
و زد بیرون با شك به اميلي گفتم:تو بهش..
سریع به نه تکون داد و کنار گوشم گفت: از تلن خوشم نيومد.. يه جوري شده بود واسه همین بیخیال نقشه شدم.. حس میکردم راستش رو نمیگه..
دندونامو به هم فشردم و نگاش کردم.
لبش رو گاز گرفت.لبخند پر میگفتی؟
زدم و اروم گفتم: لعنت بهت..نباید به من
لبخند گشادي زد و گفت: واقعا نفهمیدم... همونجور با غیض و خشم نگاش کردم.
اميلي-ات.. من.. با حرص
:گفتم: احساس تنفر عجيبي نسبت بهت دارم..
.
کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون. به دلم افتاد که يادي از تلن بکنم که قرار بود الان جاي من
تو این انباري و کنار این مرد باشه..
جدي گفتم:دختري که با خیاط بود رو دیدین؟ اخم گنگي کرد و گفت:نه..چطور؟
دخترجوونه..تلن..
با تاکید و عصبي گفت: ندیدم..چطور؟ با غیض گفتم:هيچي..
و زیرلب :گفتم اخه کورم هستي..
تکیه دادم به دیوار و به اسمون زل زدم و بي اختيار زمزمه
:کردم آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است.
نفس عميقي كشيدم. سنگيني نگاهش رو روي خودم حس میکردم اما
سربرنگردوندم.
اونقدر همونجور بي حرف و بي تحرك موندیم که احساس خواب الودگیم باز برگشت..
اروم سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. باز سنگيني نگاهش رو روي خودم حس کردم.. اما توان باز نگه داشتن چشمام رو نداشتم.. سرم خواب الود کج شد که تند صافش کردم.. دوباره کج شد که اینبار روي چيز سفتي فرود اومد.. واقعا نمیتونستم تکون بخورم و خيلي زود و عمیق خوابم
برد. نور خيلي شديدي تو چشمم میخورد. اروم و به زور چشمامو باز کردم.
من كجام؟ اصلا يه لحظه هنگ کردم. گنگ به وضعیتم نگاه کردم.. سرم.
واي خدا...
سرم روي شونه مردونه اي بود و کج نشسته بودم و اون
زانوهاش رو بالا آورده بود. اخ اخ...
خيلي اروم سرمو چرخوندم و نگاش کردم.
|||سرش رو به دیوار بود رهایی چه خوبه جورج اقا..
که جلوي در بود سریع جلو اومد و گفت:صبح بخیر
و نگاهي به من انداخت. با غیض گفتم: نباید ببيني اقات كجاست؟
سرتاسفي تکون دادم و گفتم واقعا که..جاي خدمتکار عتیقه آوردین آقا..همه اینا رو بدین جاشون چندتا مرغ و
خروس بگیرین.. جورج گنگ و متعجب زل زد بهم.
وی گرسنه ام..صبحانه حاضره؟
باز اومدیم بیرون این اخلاقهاي گند و کر بازیش رو شروع کرد.
جورج سریع گفت: بله بله...بفرمایید.. وی رفت داخل و منم پشت سرش.
رفتیم بالا و سر میز صبحانه..واي خداا...
چقدر گرسنه ام بود. تند شروع کردم به خوردن
هر دو بي حرف ميخورديم.
بعد چند دقیقه در باز شد و اميلي اومد تو.. بیخیال از اتفاقات پیش اومده با لبخند گفت:صبح
بخیر.. چه زود بیدار شدین.
نشست کنارم. با غیض نگاش کردم.
هرچی میکشم از دست اینه.
متعجب نگام کرد و گفت: چیه؟دیر کردم؟
همونجور نگاش کردم.
به من و بعد به داداشش نگاه کرد و گفت: چرا هر دوتون
اینجورین؟ چشماتون سرخه..کلافه این..
با غیض گفتم تو واقعا نفهميدي ما دوتا از دیشب توي اون انباري لعنتي ته باغ گیر کرده بودیم؟
چشماشو گرد کرد و ناباور :گفت: نهههههه..واقعا؟؟
با حرص گفتم صبح بخیر خبر و بي خیال گفت: صبح تو هم بخير..واقعا اونجا
گیر کرده بودین؟
پخ زدم زیر خنده و گفتم:خيلي خوبي اميلي
خيلييي..گنگ نگام کرد و بعد به داداشش نگاه کرد و گفت:مسخره
میکنه یا تعریف؟ وی-خودت چي
فك ميكني اميلي همونجور نگاش کرد.
وی تو حالت خوبه؟ اميلي-من؟اره..
وی پس چرا گیج میزنی؟ما گیر کرده بودیم اونجا..شماها نفهمیدین. در این شرایط باید ازت تعریف کنه؟
اميلي-واااي..ببخشيد من اصلا نفهميدم..از جورج پرسیدم
گفت تو بيروني و فك كردم ات هم خسته است
خوابیده.. من و وی هر دو با هم نفسمون رو فوت کردیم بیرون و
از این هماهنگي نگاهي به هم انداختیم. اميلي متعجب به من گفت:تو رفته
که... بودي
تند گفتم رفته بودم پیرهنی که گفته بودي رو بیارم.. و با چشمام بهش فهموندم نقشه رو فاش نکنه که بدبخت بشیم...
تند فهمید و گفت: اهان..اهان... پیرهن..
و به وی نگاه کرد و گفت: وی تو چرا رفتی اونجا؟ وی-دیدم رفت اون تو رفتم دنبالش ببینم چیکار داره
میکنه.. همچین مورد اعتماد نیست.. چشمامو باريك كردم.
نگفته مگه اميلي بهش بود بیاد؟ به امیلی نگاه کردم.
لبخند زيرزيرکي خاصي زد. وی بلند شد و گفت میرم جايي..احتمالا تا شب برمیگردم..حواستون به آلبرتم باشه..
و زد بیرون با شك به اميلي گفتم:تو بهش..
سریع به نه تکون داد و کنار گوشم گفت: از تلن خوشم نيومد.. يه جوري شده بود واسه همین بیخیال نقشه شدم.. حس میکردم راستش رو نمیگه..
دندونامو به هم فشردم و نگاش کردم.
لبش رو گاز گرفت.لبخند پر میگفتی؟
زدم و اروم گفتم: لعنت بهت..نباید به من
لبخند گشادي زد و گفت: واقعا نفهمیدم... همونجور با غیض و خشم نگاش کردم.
اميلي-ات.. من.. با حرص
:گفتم: احساس تنفر عجيبي نسبت بهت دارم..
.
- ۴۹۳
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط