🖤 پارت ۱۷ | حقیقتی که نباید میفهمیدم
🖤 پارت ۱۷ | حقیقتی که نباید میفهمیدم
صدای قدمها در ساختمان متروکه پیچید.
ات دستش را روی قلبش گذاشت. نفسش بالا نمیآمد.
مردی که روبهرویش ایستاده بود، با چشمانی خسته اما آشنا نگاهش میکرد.
ات با صدایی لرزان گفت:
— تو... واقعاً بابامی؟! 😳
مرد آهسته سرش را تکان داد.
— آره... بیست ساله منتظر این لحظهام.
ات چند قدم جلو رفت، اما ناگهان صدای شلیک از پشت سرش بلند شد. 🔫
جونگکوک فوراً ات را پشت خودش کشید.
— ات، عقب بمون!
ات با عصبانیت گفت:
— من بچه نیستم! 😑
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
— الان وقت اثبات بزرگ شدنت نیست!
ات زیر لب گفت:
— خب حداقل بذار یه بار قهرمان بازی دربیارم! 😒
جونگکوک:
— قهرمان بازیات تموم شد وقتی پنج دقیقه پیش نزدیک بود از پلهها بیفتی.
— اون یه لغزش استراتژیک بود! 😤
با وجود شرایط، ته لب جونگکوک بالا رفت.
اما ناگهان صدای خندهای سرد از تاریکی بلند شد.
— چه صحنهی خانوادگی قشنگی... حیف که قراره آخرش خوش نباشه.
همه برگشتند.
مردی با کت مشکی و چندین نفر مسلح پشت سرش از تاریکی بیرون آمد.
جونسو. 🖤
جونسو با لبخند گفت:
— بالاخره همهی مهرهها سر جای خودشون قرار گرفتن.
پدر ات جلو آمد.
— جونسو... هنوز هم دست از این بازی برنداشتی؟
جونسو خندید.
— بازی؟ نه... این دیگه بازی نیست.
نگاهش را روی ات ثابت کرد.
— این دختر، وارث واقعی سایههاست.
ات با تعجب گفت:
— وارث چی؟! 😐
جونگکوک آرام کنار گوشش گفت:
— بعداً توضیح میدم.
ات:
— تو همیشه میگی بعداً! 😑
جونگکوک:
— چون هر بار الان توضیح میدم، یکی با اسلحه میاد وسط حرفمون!
ات:
— خب یه بار هم بدون اسلحه حرف بزنید دیگه! 😭😂
جونسو با عصبانیت گفت:
— ساکت!
ات:
— ببخشید... استرس دارم. 😐
جونگکوک برای چند ثانیه نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
اما لبخندش خیلی زود محو شد.
چون پدر ات آرام گفت:
— جونگکوک... وقتشه حقیقتی رو که سالها پنهان کردی، بهش بگی.
ات با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
— چه حقیقتی؟...
جونگکوک سکوت کرد.
ات قدمی به سمتش برداشت.
— جونگکوک؟
او بالاخره به چشمان ات نگاه کرد.
— ات... من فقط یه چیز رو ازت مخفی کردم.
— چی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— پدرت تنها کسی نیست که از گذشته برگشته...
مکث کرد.
— مادرت هم زندهست.
چشمان ات از شدت شوک گرد شد. 😳
و درست همان لحظه...
صدای زنی از پشت سرشان آمد:
— دخترم...
ات آرام برگشت.
و برای اولین بار، زنی را دید که تمام عمر فکر میکرد مرده است.
مادرش.
ات حتی نتوانست حرف بزند.
جونگکوک زیر لب گفت:
— ات... آماده باش.
چون چیزی که قرار بود بعد از این بفهمد...
از تمام رازهای قبلی ترسناکتر بود. 🖤
صدای قدمها در ساختمان متروکه پیچید.
ات دستش را روی قلبش گذاشت. نفسش بالا نمیآمد.
مردی که روبهرویش ایستاده بود، با چشمانی خسته اما آشنا نگاهش میکرد.
ات با صدایی لرزان گفت:
— تو... واقعاً بابامی؟! 😳
مرد آهسته سرش را تکان داد.
— آره... بیست ساله منتظر این لحظهام.
ات چند قدم جلو رفت، اما ناگهان صدای شلیک از پشت سرش بلند شد. 🔫
جونگکوک فوراً ات را پشت خودش کشید.
— ات، عقب بمون!
ات با عصبانیت گفت:
— من بچه نیستم! 😑
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
— الان وقت اثبات بزرگ شدنت نیست!
ات زیر لب گفت:
— خب حداقل بذار یه بار قهرمان بازی دربیارم! 😒
جونگکوک:
— قهرمان بازیات تموم شد وقتی پنج دقیقه پیش نزدیک بود از پلهها بیفتی.
— اون یه لغزش استراتژیک بود! 😤
با وجود شرایط، ته لب جونگکوک بالا رفت.
اما ناگهان صدای خندهای سرد از تاریکی بلند شد.
— چه صحنهی خانوادگی قشنگی... حیف که قراره آخرش خوش نباشه.
همه برگشتند.
مردی با کت مشکی و چندین نفر مسلح پشت سرش از تاریکی بیرون آمد.
جونسو. 🖤
جونسو با لبخند گفت:
— بالاخره همهی مهرهها سر جای خودشون قرار گرفتن.
پدر ات جلو آمد.
— جونسو... هنوز هم دست از این بازی برنداشتی؟
جونسو خندید.
— بازی؟ نه... این دیگه بازی نیست.
نگاهش را روی ات ثابت کرد.
— این دختر، وارث واقعی سایههاست.
ات با تعجب گفت:
— وارث چی؟! 😐
جونگکوک آرام کنار گوشش گفت:
— بعداً توضیح میدم.
ات:
— تو همیشه میگی بعداً! 😑
جونگکوک:
— چون هر بار الان توضیح میدم، یکی با اسلحه میاد وسط حرفمون!
ات:
— خب یه بار هم بدون اسلحه حرف بزنید دیگه! 😭😂
جونسو با عصبانیت گفت:
— ساکت!
ات:
— ببخشید... استرس دارم. 😐
جونگکوک برای چند ثانیه نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
اما لبخندش خیلی زود محو شد.
چون پدر ات آرام گفت:
— جونگکوک... وقتشه حقیقتی رو که سالها پنهان کردی، بهش بگی.
ات با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
— چه حقیقتی؟...
جونگکوک سکوت کرد.
ات قدمی به سمتش برداشت.
— جونگکوک؟
او بالاخره به چشمان ات نگاه کرد.
— ات... من فقط یه چیز رو ازت مخفی کردم.
— چی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— پدرت تنها کسی نیست که از گذشته برگشته...
مکث کرد.
— مادرت هم زندهست.
چشمان ات از شدت شوک گرد شد. 😳
و درست همان لحظه...
صدای زنی از پشت سرشان آمد:
— دخترم...
ات آرام برگشت.
و برای اولین بار، زنی را دید که تمام عمر فکر میکرد مرده است.
مادرش.
ات حتی نتوانست حرف بزند.
جونگکوک زیر لب گفت:
— ات... آماده باش.
چون چیزی که قرار بود بعد از این بفهمد...
از تمام رازهای قبلی ترسناکتر بود. 🖤
- ۱۷۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط