رمان عشق و عاشقی در فرودگاه

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:43
رفتیم بیرون و رو به رو خانواده هامون شدیم
دیانا،ما به نتیجه رسیدیم
میترا(مامان سهیل)،مبارکههه
مامان دیانا(مهناز)،مبارکتون باشه
رفتم و پیش محراب نشستم و در گوشش گفتم،من رفتم ولی تو هنوز موندگاری
محراب،منم مهشادو میگیرم به وقتش
دیانا،اره باشه خواهیم دید
خانواده ها باهم حرف زدن و حلقه تو دستم کردن
دیگه وقت شام شده بود رفتم سر میز شام و شامو چیدم
میترا،به به چقدر عروسم کدبانوعه
یه لبخند گشاد زدم و رفتم بشینم که در باز شدو ارسلان اومد
رفتم سمتش و رو به روش ایستادم
دیانا،سلام ارسلاننن
ارسلان،سلام عروس اینده
دیانا،عههه نگو عروس اینده که حس میکنم پیر شدم
ارسلان،چرا تازه هنوز ۲۰سالته بچه
دیانا،نگو دیگه همون دیانا بگو
ارسلان،باشه دیانا خانوم شما غذا درست کردی؟
دیانا،بله
ارسلان،میگم بوش خونه رو گرفته
دیانا،اوههه یعنی خوشمزس
ارسلان،به احتمال ۱۰۰درصد ردت کنن
دیانا،بانمککککککک برو لباس درست بپوش بیا
ارسلان،بروو نمیامم
دیانا،چرا
ارسلان،الان میگن نیومد نیومد موقعه شام اومد
دیانا،وااا نیای که بدتره میگن مارو دید رفت تو اتاقش
ارسلان،حرفاتونم کجا زدید
دیانا،اتاقمون
ارسلان،واییی اون اتاق لجنووو
دیانا،نترسسس بابااا تمیزش کرده بودم
ارسلان،خداروشکر شوهرت دادن کدبانو شدی
دیانا،برووو نمک نشو
سهیل،
رفتیم خونه دیانا خاستگاری که کلا همه چی اوکی شده بود
دیگه دیانا مال من بود اما از اینکه قراره مالشو بالا بکشم اصلا حس خوبی نداشتم
لعنتت بهت(دوستش منظورشه)
میترا،سهیل این پسره کیه برادرشه؟
سهیل،نه پسر عموشه
میترا،وااا چرا انقدر باهاش صمیمیه
سهیل،عهه مامان ساکت باش بابا میشنوه
میترا،اصلا بگو ببینم پدر این دختر کجاست
سهیل،پدرش المانه هیلی خانواده پولدارین ابرو بزار
میترا،شانس اوردی بابات پسره رو ندید
که مادر دیانا بلند گفت:کی اومده دیانا
دیانا،مامان ارسلانه
میترا،ببخشید ارسلان کیه
مهناز،پسر عمویه دیاناست
دیانا،بلهههه همچنانننن پسر عمومه ولی از برادررر بزرگوارم بهتره
محراب،ببخشید کی المان ازت مراقبت میکرد
دیانا،سارا
محراب،باشههه تو میری که سارا میاد برات هیچ کار نمیکنم
دیانا،ارسلان میکنه نامزدم میکنه کی باشی اقا پسر
میترا،عجب خواهر برادری
دیانا،من همچین برادری ندارم فقط یک خواهر دارم
بعدش دیانا نشست و شروع کرد به غذا خوردن که مادرم به حرف اومد
میترا،مگه شما دختر دیگه هم دارید
مهناز،اره تو المانه پیش پدرش و نامزدش
محراب،عباس دیگه
دیانا،مگه سارا چند تا نامزد داره
محراب،او اره
مهناز،بله دیگه بفرمایید غذاتون سرد میشه
شروع کردیم به غذا خوردن که ارسلان از بالا با یه
.....................
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:44 تیپ خیلی خوب اومد پایین ا...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:45بعد از خاستگاری دیانا و شا...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:۴۲چند لحظه همه تو سکوت بودیم...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:41دیانا،راهمو کج کردم و رفتم...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏_خدایا بهم صبر بده +امین _بریم جیمین ماشین رو روشن کرد...

برای کوک اومد حرفش رو بزنه که یکی از خدمتکارا صحبتش رو قطع ک...

پارت هشتم

KIM V

رمان

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

خب بازم خیانت درخواستی چه علاقه ای به خیانت دارید

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part64نمیتونستم که نبخشمشرفتم جلوی درو منتظر ...

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط