شب آخر که به خیمه،سخن از آب افتاد

شب آخر که به خیمه،سخن از آب افتاد

دل عباس ز غیرت،به تب و تاب افتاد

جرعه ای آب ننوشید ولی در عوضش
دهن عالمی از غیرت او آب افتاد
دیدگاه ها (۱)

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنندرهزنان قافله را در شب مهت...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

گرت روزی به کام خویشتن بینم، چه خواهد شدوگر از گلشن وصلت گلی...

نفسم فصل شراب است کجایی بی من؟حال من بی تو خراب است کجایی بی...

✅✅✅♦️شده؟ تا حالا شده...شده دردی به دلت ریشه کند آب شوی؟همه ...

مرغ دلم در حـــرم قم نشست روی لب از شوق تبسم نشست رد شدم ا...

فردا فردا کردن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط