یوجون وقتی دید که هیونین سرگرم شده روبه هیون با پوزخند و
یوجون وقتی دید که هیونین سرگرم شده روبه هیون با پوزخند و در کمال آرامش گفت:
~نتونستم جلوی بچه بگم...راستش یکم اذیت میکنه ، بلاخره من و مادرش هم باید یکم تنها باشیم ، بلاخره زن و شوهریم و پر از نیازیم ، وقتی اونجا بود همش پیش یونا بود و نمیتونستم جلوی اون کاری انجام بدم
راستش وقتی شنیدم بردیش خیلی خوشحال شدم چون میتونیم بیشتر باهم باشیم،شایدم چند روز دیگه به ابجی یا داداش دیگه براش بیاریم بنظرت این خیلی خوب نیست برادر ؟
هیون عصبی با چشمای قرمز بهم نگاه کرد و میتونم بگم مطمئنن اگه باهم تنها بودیم گردنمو میکشوند ، یوجون به خوبی کارشو انجام داده بود ، روی نقطه ضعفش پاگذاشته بود ، خیلی سریع تحریکش کرده بود
-برادر عزیزم...منم واقعا خیلی ناراحت بودم از اینکه باهم تنها نیستین بخاطر همینم پسرمو بردم اما انگار اصلا یونا خونه نبوده که بخواین باهم خلوت کنید
و بعد خنده ای کرد ، بین این دو برادر موندم و نمیدونم باید چیکار کنم ؟ بهشون بگم بس کنید یا ساکت بینشون بشینمو بزارم بزنن همو بکشن..
+یوجون عزیزم ، بنظرم بهتره مسائل شخصیمونو با برادرت درمیون نزاریم!
نگاه جفتشون به من کشیده شد و بعد از چند ثانیه دوباره بهم خیره شدن ، واقعا چرا باید از یه برادر فرار میکردم میوفتادم توی دام اون یکی؟
~نتونستم جلوی بچه بگم...راستش یکم اذیت میکنه ، بلاخره من و مادرش هم باید یکم تنها باشیم ، بلاخره زن و شوهریم و پر از نیازیم ، وقتی اونجا بود همش پیش یونا بود و نمیتونستم جلوی اون کاری انجام بدم
راستش وقتی شنیدم بردیش خیلی خوشحال شدم چون میتونیم بیشتر باهم باشیم،شایدم چند روز دیگه به ابجی یا داداش دیگه براش بیاریم بنظرت این خیلی خوب نیست برادر ؟
هیون عصبی با چشمای قرمز بهم نگاه کرد و میتونم بگم مطمئنن اگه باهم تنها بودیم گردنمو میکشوند ، یوجون به خوبی کارشو انجام داده بود ، روی نقطه ضعفش پاگذاشته بود ، خیلی سریع تحریکش کرده بود
-برادر عزیزم...منم واقعا خیلی ناراحت بودم از اینکه باهم تنها نیستین بخاطر همینم پسرمو بردم اما انگار اصلا یونا خونه نبوده که بخواین باهم خلوت کنید
و بعد خنده ای کرد ، بین این دو برادر موندم و نمیدونم باید چیکار کنم ؟ بهشون بگم بس کنید یا ساکت بینشون بشینمو بزارم بزنن همو بکشن..
+یوجون عزیزم ، بنظرم بهتره مسائل شخصیمونو با برادرت درمیون نزاریم!
نگاه جفتشون به من کشیده شد و بعد از چند ثانیه دوباره بهم خیره شدن ، واقعا چرا باید از یه برادر فرار میکردم میوفتادم توی دام اون یکی؟
- ۷.۵k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط