دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا

دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا
نرم نرمک دل به او بستم نمیدانم چرا

با پیامی دل زمن برد آن صبای صبح خیز
با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا

من نبودم اهل تسبیح و روایت لیکن او
کرده شیدای حدیث و معرفت قلب مرا

شعرهایم ناقص و بی ارزشند و کم فروغ
میکند تایید و میگوید به شعرم مرحبا

گر کسی پرسد زمن از او چه میدانی؟ بگو
گویمش مجنون اشعار من است آن با صفا

آرزومندم بگیرم تنگ در آغوش خویش
تانگردد بعد ازاین دین ودلی از هم جدا

ای رفیقان طریقت چند ماهی می شود
دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا ..
دیدگاه ها (۱)

‏گذر از کوچه بن بست دلت کردم و دلدار شدم من در آن بیخبری مان...

تیر مژگانت دلم را خسته کرد آتش چشمت مرا...

باز در خانه قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط