𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶
𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶
ماشین رو نگه داشت، نگاهشو به پسر بقل دستش داد
عادت داشت موقع خوابیدن دستاشو مشت کنه..و لبای پفکیش کمی باز شده بودن و این خیلی کیوتش میکرد.
سرش رو کج کرد و کمی جلو برد و قبل از اینکه لباشو بهش برسونه پسر چشماشو باز کرد..سرش رو عقب برد و بهش خیره شد
یونگی: پیاده شو..رسیدیم.
پسر نگاهی بهش انداخت و سپس در ماشین رو باز کرد.
***
لیوان مشروب رو جلوش گرفت.
پسر سرشو تکون داد و لب زد
جیمین: مشروب نمیخورم..از تتوی ماه روی کمرم خبر داری ولی اینکه مشروب نمیخورم و نمیدونستی؟
یونگی: میخوری، فقط میترسی مست بشی و کار دست خودت بدی..نترس تو قرار اول بهت دست نمیزنم
جیمین: توی قرار های بعدی چی؟
یونگی: شاید فقط یه بوسه غیر مستقیم..
جیمین: بهت اولین بوسه امو نمیدم
یونگی: خودم ازت میگیرمش.
منظور مرد از این حرف چی بود؟«خودم ازت میگیرمش» یعنی میخاست مجبورش کنه؟ نکنه باید همین الان فرار کنه؟
***
شب های سئول خیلی قشنگ بود..
ستاره ها توی آسمون برق میزدن..زوج هایی بودن که تو رستوران ها داشتن کنار هم سوجو میخوردن و بعضیاهم تنها نشسته بودن
یونگی: توی قرار اول دست همو میگیرن؟
پسر بهش نگاه کرد و دستشو به سمتش دراز کرد..مرد دستشو گرفت، به راهشون ادامه دادن که به یه سوپرمارکت رسیدن
جیمین: برام آبنبات چوبی میخری؟
مرد سرشو تکون داد و وارد سوپرمارکت شد و یه آبنبات چوبی با طعم توت فرنگی برای پسر گرفت.
آبنبات رو باز کرد و توی دهنش گذاشت و به راهشون ادامه دادن
درحالی که آبنبات گوشه لپش بود گفت
جیمین: مجبور بودی ماشین و پارک کنی؟ کی میرسیم؟
یونگی: میخاستم یکم باهم قدم بزنیم..
پسر سرشو برگردوند و با اخم کیوتی به مرد خیره شد و باعث شد وایستن، مرد به چهره پسر خیره شد و آبنبات چوبی گوشه لپ پسر رو بیرون اوورد و توی دهن خودش گذاشت.
یونگی: فعلا غیر مستقیمشو گرفتم..
جیمین: یااا آبنباتمو پس بده!
یونگی: بزار برسیم تو اون کوچه خلوت بهت پسش میدم.
رسیدن به یه کوچه خلوت، هیچکس اونجا نبود.
مرد پسر رو به دیوار چسبوند و دستاشو دو طرف صورتش گذاشت، آبنباتو از دهنش درآوورد و سرشو کج کرد و لبای تشنه اشو به لبای پسر رسوند..محکم مک میزد، برخلاف انتظارش پسر سعی داشت همکاری کنه..آروم ازش جدا شد و به چهره اش خیره شد.
جیمین: م..من بوسیدنو بلد نیستم...
یونگی: بهت یاد میدم..چیزای دیگه ای هم بهت یاد میدم ولی اینجا نمیشه
پسر که فهمید منظورش چیه سرخ شد.
جیمین: من دیرانزالم..کمرت میشکنه تا وقتی که بخام ارضا بشم!
یونگی: خوشبختانه کمرم خیلی خوب کار میکنه.
پسر آروم مرد و هل داد و سرشو پایین انداخت و لبخند محوی زد.. دروغ چرا؟ از این لاس های کثیف مرد خوشش اومده بود.
ماشین رو نگه داشت، نگاهشو به پسر بقل دستش داد
عادت داشت موقع خوابیدن دستاشو مشت کنه..و لبای پفکیش کمی باز شده بودن و این خیلی کیوتش میکرد.
سرش رو کج کرد و کمی جلو برد و قبل از اینکه لباشو بهش برسونه پسر چشماشو باز کرد..سرش رو عقب برد و بهش خیره شد
یونگی: پیاده شو..رسیدیم.
پسر نگاهی بهش انداخت و سپس در ماشین رو باز کرد.
***
لیوان مشروب رو جلوش گرفت.
پسر سرشو تکون داد و لب زد
جیمین: مشروب نمیخورم..از تتوی ماه روی کمرم خبر داری ولی اینکه مشروب نمیخورم و نمیدونستی؟
یونگی: میخوری، فقط میترسی مست بشی و کار دست خودت بدی..نترس تو قرار اول بهت دست نمیزنم
جیمین: توی قرار های بعدی چی؟
یونگی: شاید فقط یه بوسه غیر مستقیم..
جیمین: بهت اولین بوسه امو نمیدم
یونگی: خودم ازت میگیرمش.
منظور مرد از این حرف چی بود؟«خودم ازت میگیرمش» یعنی میخاست مجبورش کنه؟ نکنه باید همین الان فرار کنه؟
***
شب های سئول خیلی قشنگ بود..
ستاره ها توی آسمون برق میزدن..زوج هایی بودن که تو رستوران ها داشتن کنار هم سوجو میخوردن و بعضیاهم تنها نشسته بودن
یونگی: توی قرار اول دست همو میگیرن؟
پسر بهش نگاه کرد و دستشو به سمتش دراز کرد..مرد دستشو گرفت، به راهشون ادامه دادن که به یه سوپرمارکت رسیدن
جیمین: برام آبنبات چوبی میخری؟
مرد سرشو تکون داد و وارد سوپرمارکت شد و یه آبنبات چوبی با طعم توت فرنگی برای پسر گرفت.
آبنبات رو باز کرد و توی دهنش گذاشت و به راهشون ادامه دادن
درحالی که آبنبات گوشه لپش بود گفت
جیمین: مجبور بودی ماشین و پارک کنی؟ کی میرسیم؟
یونگی: میخاستم یکم باهم قدم بزنیم..
پسر سرشو برگردوند و با اخم کیوتی به مرد خیره شد و باعث شد وایستن، مرد به چهره پسر خیره شد و آبنبات چوبی گوشه لپ پسر رو بیرون اوورد و توی دهن خودش گذاشت.
یونگی: فعلا غیر مستقیمشو گرفتم..
جیمین: یااا آبنباتمو پس بده!
یونگی: بزار برسیم تو اون کوچه خلوت بهت پسش میدم.
رسیدن به یه کوچه خلوت، هیچکس اونجا نبود.
مرد پسر رو به دیوار چسبوند و دستاشو دو طرف صورتش گذاشت، آبنباتو از دهنش درآوورد و سرشو کج کرد و لبای تشنه اشو به لبای پسر رسوند..محکم مک میزد، برخلاف انتظارش پسر سعی داشت همکاری کنه..آروم ازش جدا شد و به چهره اش خیره شد.
جیمین: م..من بوسیدنو بلد نیستم...
یونگی: بهت یاد میدم..چیزای دیگه ای هم بهت یاد میدم ولی اینجا نمیشه
پسر که فهمید منظورش چیه سرخ شد.
جیمین: من دیرانزالم..کمرت میشکنه تا وقتی که بخام ارضا بشم!
یونگی: خوشبختانه کمرم خیلی خوب کار میکنه.
پسر آروم مرد و هل داد و سرشو پایین انداخت و لبخند محوی زد.. دروغ چرا؟ از این لاس های کثیف مرد خوشش اومده بود.
- ۱۹۲
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط