بخش سوم
بخش سوم
صبح زود زمانی که ساتوکو هنوز در خواب ریوما کنار در خونش نشست و ماسک جدیدی روی صورتش.
بعد از چندین ساعت انتظار ساتوکو از خواب بیدار میشه و زمانی که از در میاد بیرون
❤:سلام خوب خوابید؟ اماده حرکت هستی؟
ساتوکو از ترس خشکش میزنه اما زمانی که میبینی ریوماست با داد فریاید میگه
💖:پسر احمق از سنت خجالت نمیکیشی منو میترسونی من چه گناهی کردم از دست تو
ریوما در جواب میگه
❤:اولا من کلا 16 سالم دومن تو امدی سراغ من برای کمک نه من سراغ تو
ساتوکو خجالت میکشه ولی کمی بعد پوزخندی میزنه میگه
💖:پس باید اقا کوچولو صدات کنم😏
ریوما که کپ کرده میگه
❤:نخیرم حق نداری اینو بگی (ریوما کاراکتری که خودم ساختم میخواستم مثل خودم باشه)
ساتوکو میگه
💖:پس حرف حرف من فهمیدی😝
ریوما با حالیت که انگار از موقعیت راضی نیست میگه
❤:باش بابا باش😑
بعد از خوردن صبحون ساتوکو شروع به جمع کردن وسایلاش میکنه تا برن
زمانی که اماده میشه نگاهی به ریوما میکنه و با تعجب میگه
💖:پس وسایل تو کو
ریوما در جواب میگه
❤:من فقط به شمشیرم و ماسکم نیاز دارم بقیه چیزا رو هر وقت بخوام بدست میارم
ساتوکو میگه
💖:باش اقا کوچولو حالا پاشو بریم
ریوما در جواب میگع
❤:مگه قرار نشد اقا کوچولو صدام نکنی
ساتوکو کمی میخنده چیزی نمیگه شرو به حرکت میکنن مقصدشون جایی بین دهکده برگ و شن هستش که به گفته نامه پدر مادر ساتوکو در اونجا در حال انجام ماموریت هستن و تا 6 روز اونجا میمون و ساتوکو پنج روز از وقتش باقی مونده بود
شب شده بود هوا سرد شده بود
ریوما گفت
❤:اینجا استراحت میکنیم
ریوما به دنبال هیزوم رفت و ساتوکو هم کوله و وسایلشو زمین گذاشت
ریوما اتیشی بر پا کرد
ساتوکو گفت
💖:خیلی خوب که اینا رو بلدی
ریوما گفت
❤:اگه تو هم همیشه تنها بودی میفهمدی(داستان زندگی نامه ریوما رو اگه 10لایک بخور میزارم)
ساتوکو گفت
💖:مگه چقدر تنها بودی
ریوما سکوت کرد و چیزی نگفت
ناگهان از پشت علف ها سر و صدایی امد
(پایان)
منتظر پارت بعدی باشین لطفا داخل کامنتا هم چیزی نگین🌹🌹
صبح زود زمانی که ساتوکو هنوز در خواب ریوما کنار در خونش نشست و ماسک جدیدی روی صورتش.
بعد از چندین ساعت انتظار ساتوکو از خواب بیدار میشه و زمانی که از در میاد بیرون
❤:سلام خوب خوابید؟ اماده حرکت هستی؟
ساتوکو از ترس خشکش میزنه اما زمانی که میبینی ریوماست با داد فریاید میگه
💖:پسر احمق از سنت خجالت نمیکیشی منو میترسونی من چه گناهی کردم از دست تو
ریوما در جواب میگه
❤:اولا من کلا 16 سالم دومن تو امدی سراغ من برای کمک نه من سراغ تو
ساتوکو خجالت میکشه ولی کمی بعد پوزخندی میزنه میگه
💖:پس باید اقا کوچولو صدات کنم😏
ریوما که کپ کرده میگه
❤:نخیرم حق نداری اینو بگی (ریوما کاراکتری که خودم ساختم میخواستم مثل خودم باشه)
ساتوکو میگه
💖:پس حرف حرف من فهمیدی😝
ریوما با حالیت که انگار از موقعیت راضی نیست میگه
❤:باش بابا باش😑
بعد از خوردن صبحون ساتوکو شروع به جمع کردن وسایلاش میکنه تا برن
زمانی که اماده میشه نگاهی به ریوما میکنه و با تعجب میگه
💖:پس وسایل تو کو
ریوما در جواب میگه
❤:من فقط به شمشیرم و ماسکم نیاز دارم بقیه چیزا رو هر وقت بخوام بدست میارم
ساتوکو میگه
💖:باش اقا کوچولو حالا پاشو بریم
ریوما در جواب میگع
❤:مگه قرار نشد اقا کوچولو صدام نکنی
ساتوکو کمی میخنده چیزی نمیگه شرو به حرکت میکنن مقصدشون جایی بین دهکده برگ و شن هستش که به گفته نامه پدر مادر ساتوکو در اونجا در حال انجام ماموریت هستن و تا 6 روز اونجا میمون و ساتوکو پنج روز از وقتش باقی مونده بود
شب شده بود هوا سرد شده بود
ریوما گفت
❤:اینجا استراحت میکنیم
ریوما به دنبال هیزوم رفت و ساتوکو هم کوله و وسایلشو زمین گذاشت
ریوما اتیشی بر پا کرد
ساتوکو گفت
💖:خیلی خوب که اینا رو بلدی
ریوما گفت
❤:اگه تو هم همیشه تنها بودی میفهمدی(داستان زندگی نامه ریوما رو اگه 10لایک بخور میزارم)
ساتوکو گفت
💖:مگه چقدر تنها بودی
ریوما سکوت کرد و چیزی نگفت
ناگهان از پشت علف ها سر و صدایی امد
(پایان)
منتظر پارت بعدی باشین لطفا داخل کامنتا هم چیزی نگین🌹🌹
- ۹۷۴
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط