وقتی میرین بیرون ولی ...

وقتی میرین بیرون ولی ...

سری به عنوان تاسف تکون دادم
_خاک تو سرتتت!
خندید و جلو اومد شبیه پسرای هیز به سینه ام نگاه کرد
_اوممم،. از وقتی با کوک ازدواج کردی چند برابر شده هاا!
خجالت زده لبم و گاز گرفتم
_خفه شو میا!
خندید از سرویس بیرون زدیم و کنار کوک و ته نشستم در آخر میا دم گوشم لب زدم
_توهم جرعت این کارو داری؟!
برگشتم سمتش متعجب گفتم
_کدوم کار؟!
_اینکه از زیر میز کوک رو تحریک کنی .
چشمام گرد شد
_ن نمیدونم!
چشمکی زد و در آخر گفت
_ببینیم چیکار میکنی!
نفس عمیقی کشیدم و سمت کوک برگشتم .
با لبخند با ته حرف میزد
_جونگکوکااا .
برگشت سمتم .
_جانم؟!،
لبخند زدم و بی‌حال گفتم
_خستم ! کی میریم خونه؟!
چشماشو به ساعت دوخت .
_حداقل ۱ ساعت دیگه ،اگه حالت بده میتونیم بریم .
چشمام گرد شد سریع گفتم
_نههه . بهتر شدم
خب ، یه ساعت وقت دارم .
دیدگاه ها (۵)

رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختر داره ولی یه روز ... ...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط