الماس من
الماس من
پارت ۳۴
.
پر از اشک به جونگکوک حیره بود جونگکوک دستش را بالا آورد به آرامی گونهی او را لمس کرد و گفت: . این آخرین باره از من جواب نصفه میگیری، لیلی. قبل از اینکه لیلی چیزی بگه لبهاش روی لبهای او نشست. لیلی اول شوکه شد، اما بعد همهی ترس و خشم و دلتنگیاش رو در اون بوسه خالی .کرد لحظه ای طولانی پر از بغض و عطش. جدا شدن جونگکوک نفس نفس میزد. صدای گرفته و وقتی از هم . خمارش در فضا • پیچید خوش شانسی که همه جام زخمیه... وگرنه یه ادامه ی خیلی جنجالی تر داشتیم لیلی با چشمهایی گرد بهش نگاه کرد: ویلیام! • چی؟ من فقط واقعیتو میگم. و لبخند کجی زد که ترکیبی از خستگی و شیطنت بود. لیلی بغضش ترکید و خودش رو دوباره توی بغلش انداخت. جونگکوک
با همهی درد و ضعفش باز هم دستش رو دور اون حلقه کم کم پلکهای لیلی سنگین شد توی همون آغوش امن و زخمی، نفسهایش آرام گرفت و خوابید. جونگکوک به تاریکی سقف خیره شد زمزمه ای زیر لب گفت: . حالا دیگه نمیذارم تو رو از من بگیرن.... لیلی صبح با نور ملایمی که از پنجره داخل می آمد، چشمانش را باز کرد. حس کرد چیزی گرم و سنگین دور بدنش پیچیده است. پایین را نگاه کرد؛ دست جونگکوک محکم دور کمرش حلقه شده بود. صدای نفسهای آرام او در گوشش میپیچید برای چند لحظه همانطور ماند... بعد به آرامی خواست از بغلش بیرون بیاید.
ماند. بعد به ارامیخواست از بغلش بیرون بیاید ویلیام هنوز خواب آلود و با صدایی گرفته گفت: - کجا؟ لیلی جا خورد، نگاهش کرد. باید برم بیمارستان.... میخوام بابا و مامان رو ببینم جونگکوک کمی سرش را به بالش فشار داد اخم کرد و بازویش را محکم تر دور او حلقه کرد: نه... هنوز زوده بمون. لیلی با کلافگی دست او را عقب زد. - جونگکوک... جدی میگم باید برم جونگکوک چشمان نیمه بازش را به او ،دوخت بعد لبخند کم جانی زد: با این وضع من فکر میکنی میذارم تنها بری؟ لیلی نگاهش کرد و عصبی جواب داد: تو حتی نمیتونی درست راه ،بری میخوای بیای بیمارستان؟ جونگکوک با لحن شوخ و کمی لوس گفت: چرا؟ میتونم روی صندلی چرخدار هم خوشتیپ باشم. لیلی نفسش را با حرص بیرون داد مسخره بازی درنیار جونگکوک. من خودم میرم جونگکوک چشمهایش را بست و غر زد: پس یا با من... یا با بادیگاردها. انتخاب با توئه. لیلی اخم کرد. خوب میدانست وقتی او اینطور حرف میزند، هیچ راه فراری نیست بعد از صبحانه با اجبار، سوار ماشین شد و بادیگاردها همراهی اش کردند. وقتی به بیمارستان رسید مستقیم به اتاق پدرش رفت. پدرش اشی از احوال
پارت ۳۴
.
پر از اشک به جونگکوک حیره بود جونگکوک دستش را بالا آورد به آرامی گونهی او را لمس کرد و گفت: . این آخرین باره از من جواب نصفه میگیری، لیلی. قبل از اینکه لیلی چیزی بگه لبهاش روی لبهای او نشست. لیلی اول شوکه شد، اما بعد همهی ترس و خشم و دلتنگیاش رو در اون بوسه خالی .کرد لحظه ای طولانی پر از بغض و عطش. جدا شدن جونگکوک نفس نفس میزد. صدای گرفته و وقتی از هم . خمارش در فضا • پیچید خوش شانسی که همه جام زخمیه... وگرنه یه ادامه ی خیلی جنجالی تر داشتیم لیلی با چشمهایی گرد بهش نگاه کرد: ویلیام! • چی؟ من فقط واقعیتو میگم. و لبخند کجی زد که ترکیبی از خستگی و شیطنت بود. لیلی بغضش ترکید و خودش رو دوباره توی بغلش انداخت. جونگکوک
با همهی درد و ضعفش باز هم دستش رو دور اون حلقه کم کم پلکهای لیلی سنگین شد توی همون آغوش امن و زخمی، نفسهایش آرام گرفت و خوابید. جونگکوک به تاریکی سقف خیره شد زمزمه ای زیر لب گفت: . حالا دیگه نمیذارم تو رو از من بگیرن.... لیلی صبح با نور ملایمی که از پنجره داخل می آمد، چشمانش را باز کرد. حس کرد چیزی گرم و سنگین دور بدنش پیچیده است. پایین را نگاه کرد؛ دست جونگکوک محکم دور کمرش حلقه شده بود. صدای نفسهای آرام او در گوشش میپیچید برای چند لحظه همانطور ماند... بعد به آرامی خواست از بغلش بیرون بیاید.
ماند. بعد به ارامیخواست از بغلش بیرون بیاید ویلیام هنوز خواب آلود و با صدایی گرفته گفت: - کجا؟ لیلی جا خورد، نگاهش کرد. باید برم بیمارستان.... میخوام بابا و مامان رو ببینم جونگکوک کمی سرش را به بالش فشار داد اخم کرد و بازویش را محکم تر دور او حلقه کرد: نه... هنوز زوده بمون. لیلی با کلافگی دست او را عقب زد. - جونگکوک... جدی میگم باید برم جونگکوک چشمان نیمه بازش را به او ،دوخت بعد لبخند کم جانی زد: با این وضع من فکر میکنی میذارم تنها بری؟ لیلی نگاهش کرد و عصبی جواب داد: تو حتی نمیتونی درست راه ،بری میخوای بیای بیمارستان؟ جونگکوک با لحن شوخ و کمی لوس گفت: چرا؟ میتونم روی صندلی چرخدار هم خوشتیپ باشم. لیلی نفسش را با حرص بیرون داد مسخره بازی درنیار جونگکوک. من خودم میرم جونگکوک چشمهایش را بست و غر زد: پس یا با من... یا با بادیگاردها. انتخاب با توئه. لیلی اخم کرد. خوب میدانست وقتی او اینطور حرف میزند، هیچ راه فراری نیست بعد از صبحانه با اجبار، سوار ماشین شد و بادیگاردها همراهی اش کردند. وقتی به بیمارستان رسید مستقیم به اتاق پدرش رفت. پدرش اشی از احوال
- ۷.۱k
- ۲۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط