«از حاکم بزرگ کسی پرسید...»
«از حاکم بزرگ کسی پرسید...»
این ابتدای قصّه ی مادر بود
من گریه زیرِ امنِ پتو بودم
سرباز خشمگین جلوی در بود
بابا بغل گرفت مرا محکم
با بوسه ای که بوسه ی آخر بود
من با تفنگ چوبی غمگینم
شلّیک می شدم به در و دیوار
شب بود و گریه ی خفه ی مادر
بیدار بود مثل خودم انگار
من به «فروغ» مسخره می گفتم:
«پرواز را به خاطره ها!! بسپار»
رفتم جلوی بغض عروسک هام
در خانه های ساخته از شاید
رفتم کنار گریه ی انباری
با بچه ی فراری ِاز باید
رفتم جلوی حوض به ماهی ها
گفتم که هیچ وقت نمی آید
بابا که آب داد نمی آمد
از لای درس های دبستانی
بابا که داس داشت نمی آمد
یک روز بین آن همه زندانی
بابا که نان نداشت نمی آمد
در سطرهای خسته ی پایانی
مادر بلند شد وسط گریه
با خستگی لباس مرا تن کرد
برداشت شعر آخر بابا را
و شانه اش که تیر کشید از درد
شاید که جز «فروغ» کسی دیگر
ایمان به هیچ چیز نمی آورد!
راهی شدیم توی خیابان ها
با ساک های خالی ِاز امّید
راهی شدیم در اتوبوسی پیر
در سال های بی کسی و تردید
این ابتدا و آخر هر قصّه ست:
«از حاکم بزرگ کسی پرسید»
مهدی موسوی
این ابتدای قصّه ی مادر بود
من گریه زیرِ امنِ پتو بودم
سرباز خشمگین جلوی در بود
بابا بغل گرفت مرا محکم
با بوسه ای که بوسه ی آخر بود
من با تفنگ چوبی غمگینم
شلّیک می شدم به در و دیوار
شب بود و گریه ی خفه ی مادر
بیدار بود مثل خودم انگار
من به «فروغ» مسخره می گفتم:
«پرواز را به خاطره ها!! بسپار»
رفتم جلوی بغض عروسک هام
در خانه های ساخته از شاید
رفتم کنار گریه ی انباری
با بچه ی فراری ِاز باید
رفتم جلوی حوض به ماهی ها
گفتم که هیچ وقت نمی آید
بابا که آب داد نمی آمد
از لای درس های دبستانی
بابا که داس داشت نمی آمد
یک روز بین آن همه زندانی
بابا که نان نداشت نمی آمد
در سطرهای خسته ی پایانی
مادر بلند شد وسط گریه
با خستگی لباس مرا تن کرد
برداشت شعر آخر بابا را
و شانه اش که تیر کشید از درد
شاید که جز «فروغ» کسی دیگر
ایمان به هیچ چیز نمی آورد!
راهی شدیم توی خیابان ها
با ساک های خالی ِاز امّید
راهی شدیم در اتوبوسی پیر
در سال های بی کسی و تردید
این ابتدا و آخر هر قصّه ست:
«از حاکم بزرگ کسی پرسید»
مهدی موسوی
- ۲.۶k
- ۰۸ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط