میتسوری در حالی که بندِ کوله‌پشتی‌اش را در دست گرفته بود،

میتسوری در حالی که بندِ کوله‌پشتی‌اش را در دست گرفته بود، با قدم‌های سریع به سمت مدرسه می‌رفت. هنوز طعمِ گسِ آن کابوس در گلویش بود. هر بار که پلک می‌زد، تصویرِ دست‌های سردِ اوبانای در قلعه‌ی بی‌نهایت جلوی چشمش ظاهر می‌شد.

*«یعنی... یعنی اون فقط خوابِ من بود؟»*

با خودش فکر کرد: *«اوبانای‌سان... الان کجاست؟ اون هم انقدر ترسیده؟ نکنه اون هم...»*
در دلش آشوبی بود. می‌خواست هرطور شده اوبانای را ببیند تا بفهمد که آیا او هم مثل خودش، شبِ سختی را پشت سر گذاشته یا نه.

***

اما اوبانای... وضعیتش کاملاً متفاوت بود.

اوبانای در اتاقش با آرامشی که سال‌ها از او دریغ شده بود، بیدار شد. برخلاف میتسوری، خوابِ او نه تنها کابوس نبود، بلکه پیوندی عمیق با آن حسِ خوشبختیِ زندگیِ مشترک داشت. او در خواب، لحظاتِ ساده و روزمره‌ی یک زندگیِ معمولی را دیده بود؛ اینکه چطور در یک خانه‌ی کوچک با هم چای می‌نوشند، چطور میتسوری با همان خنده‌های فرشته‌گونه‌اش کلِ فضا را پر می‌کند و چطور، برای اولین بار، هیچ شمشیر و هیچ جنگی در کار نیست.

وقتی اوبانای چشم‌هایش را باز کرد، به سقف خیره شد. اولین چیزی که به ذهنش رسید، گرمای دستِ میتسوری در خواب بود. او لبخندِ کمرنگی زد؛ لبخندی که فقط برای کسانی که او را عمیق می‌شناختند، قابل رویت بود.

*«عجیبه...»* با خودش فکر کرد. *«انگار اونجا، توی اون خواب، واقعاً آزاد بودم.»*

اوبانای با طمانینه از تخت بیرون آمد. نه کابوسی بود، نه لرزشی، نه سنگینیِ قلعه‌ی بی‌نهایت. او احساس می‌کرد که بالاخره، بعد از دویست سال، روحش به آرامش رسیده است. او هیچ تصوری از کابوسِ وحشتناکی که میتسوری دیده بود نداشت؛ در دنیای او، همه چیز در کمالِ تعادل بود.

***

میتسوری بالاخره به محوطه‌ی مدرسه رسید. چشمانش بی‌قرار بود و بینِ جمعیتِ دانش‌آموزان به دنبال آن موهای سیاه و نامرتب و آن چشم‌های متفاوت می‌گشت.

وقتی اوبانای را دید که کنار دیوار ایستاده و خیلی آرام دارد به سمت ورودی می‌آید، میتسوری بی‌اختیار نفسی از سرِ آسودگی کشید. اما یک لحظه مکث کرد. اوبانای خیلی عادی به نظر می‌رسید. هیچ‌چیز در چهره‌اش نبود که نشان دهد او هم مثل میتسوری دیشب با مرگ دست‌ و پنجه نرم کرده است.

میتسوری با تردید به او نزدیک شد. قلبش هنوز از کابوس می‌تپید.
وقتی کنارش رسید، با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:
«او... اوبانای‌سان؟ صبح... صبح بخیر.»

اوبانای برگشت و با همان نگاهِ نافذ و آرام، به او نگاه کرد.
«صبح بخیر، کانروجی.»

میتسوری به صورتِ اوبانای خیره شد، انگار دنبال ردی از رنج یا خاطره‌ای از آن قلعه می‌گشت. بعد با صدایی خیلی آرام و کمی بغض‌آلود پرسید:
«تو... تو دیشب خوابِ بدی ندیدی؟»

اوبانای ابروهایش را بالا انداخت و با تعجبِ خفیفی گفت:
«خوابِ بد؟ نه... چرا باید خوابِ بدی ببینم؟»

میتسوری برای لحظه‌ای سرجایش خشک شد. اوبانای حالش خوب بود. خیلی خوب. و این برای میتسوری، همزمان هم تسکین بود و هم کمی گیج‌کننده... چرا او باید آن کابوسِ وحشتناک را می‌دید و اوبانای نه؟
دیدگاه ها (۱)

میتسوری که هنوز از تاثیرات آن کابوسِ سنگین تکان خورده بود، ت...

همان‌طور که میتسوری زیر بار سنگین کلماتِ زهرآگینِ آن دخترها،...

سلام بچه ها ببخشید یه مدت فعالیت نداشتم دوباره میخوام فعالیت...

میتسوری با چشم‌هایی که هنوز از شوکِ آن کابوسِ سنگین می‌سوخت،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط