نوشتن هیچوقت برایم سخت نبوده.
نوشتن هیچوقت برایم سخت نبوده.
از وقتی یادم می آید همینطور بوده: رادیو را روشن کن و بگذار روی ایستگاه موسیقی کلاسیک، یک سیگار یا سیگار برگ روشن کن و بطری را باز کن. تنها کاری که باید میکردم حضور داشتن بود. زندگی چیز زیادی نداشت که به آدم بدهد، وقتی زندگی بیشتر شبیه نمایشی ترسناک بود، این فرایند به من اجازه میداد که ادامه بدهم. همیشه ماشین تحریری بود که آرامم کند، با من حرف بزند، سرگرمم کند، جانم را نجات دهد. اصلا برای همین مینوشتم: که جانم را نجات دهم، تا کارم به دیوانه خانه نکشد، خیابان خواب نشوم، از شر خودم خلاص شوم.
یکبار یکی از زن های سابق سرم داد زد «تو مشروب میخوری که از واقعیت فرار کنی!»
من هم جواب دادم «البته عزیزم.»
"هالیوود"
چارلز بوکوفسکی
از وقتی یادم می آید همینطور بوده: رادیو را روشن کن و بگذار روی ایستگاه موسیقی کلاسیک، یک سیگار یا سیگار برگ روشن کن و بطری را باز کن. تنها کاری که باید میکردم حضور داشتن بود. زندگی چیز زیادی نداشت که به آدم بدهد، وقتی زندگی بیشتر شبیه نمایشی ترسناک بود، این فرایند به من اجازه میداد که ادامه بدهم. همیشه ماشین تحریری بود که آرامم کند، با من حرف بزند، سرگرمم کند، جانم را نجات دهد. اصلا برای همین مینوشتم: که جانم را نجات دهم، تا کارم به دیوانه خانه نکشد، خیابان خواب نشوم، از شر خودم خلاص شوم.
یکبار یکی از زن های سابق سرم داد زد «تو مشروب میخوری که از واقعیت فرار کنی!»
من هم جواب دادم «البته عزیزم.»
"هالیوود"
چارلز بوکوفسکی
- ۱.۹k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط