پارت ۳۲
پارت ۳۲
تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار مشغول کنه.
لپتاپش رو باز کرد.
اما هر چند دقیقه یکبار، حواسش میرفت سمت سقف.
صدای خندهی لینا هنوز از پایین شنیده میشد.
ـ به من چه...
زیر لب گفت و دوباره به صفحه نگاه کرد.
اما چند دقیقه بعد صدای خندهی بلندتری اومد.
تهیونگ با کلافگی لپتاپ رو بست.
ـ چرا تموم نمیکنن؟
در همین لحظه، صدای زنگ در خونهاش اومد.
یکی از دوستهاش بود.
ـ سلام! مزاحم نیستم؟
ـ نه، بیا داخل.
دوستش وارد شد و روی مبل نشست.
چند دقیقه بعد، تهیونگ بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره.
ـ یه سؤال.
ـ چی؟
ـ اگه از خونهی همسایه صدای خنده بیاد، طبیعیه؟
دوستش با تعجب نگاهش کرد.
ـ خب آره.
ـ حتی اگه صدای یه پسر هم باشه؟
دوستش خندید.
ـ چرا؟ همسایهت مهمون داره؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا برات مهمه؟
تهیونگ ساکت شد.
ـ مهم نیست.
دوستش خندید.
ـ قیافت اصلاً شبیه آدمی نیست که براش مهم نیست.
تهیونگ بالش رو برداشت و به طرفش پرت کرد.
ـ ساکت شو.
از طبقه پایین دوباره صدای خنده اومد.
دوستش لبخند زد.
ـ فکر کنم فهمیدم مشکل چیه.
ـ چی؟
ـ تو از همسایهت خوشت میاد.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی میگی؟
ـ پس چرا اینقدر دربارهش حرف میزنی؟
ـ من فقط...
مکث کرد.
ـ فقط کنجکاوم.
دوستش خندید.
ـ آره، حتماً.
تهیونگ چیزی نگفت.
اما بعد از رفتن دوستش، کنار پنجره ایستاد.
پایین رو نگاه کرد.
چند دقیقه بعد، در آپارتمان لینا باز شد.
جینوو بیرون اومد.
تهیونگ فقط برای یک لحظه چهرهاش رو دید.
جینوو به سمت لینا برگشت و گفت:
ـ فردا میبینمت.
لینا با لبخند گفت:
ـ باشه. مواظب خودت باش.
در بسته شد.
تهیونگ از پشت پنجره کنار رفت.
ـ پس اون بود...
برای اولین بار فهمید این پسر، فقط یک صدای ناشناس نیست.
و حالا کنجکاویاش تبدیل به چیزی شده بود که دیگر نمیتوانست به راحتی نادیدهاش بگیرد.
تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار مشغول کنه.
لپتاپش رو باز کرد.
اما هر چند دقیقه یکبار، حواسش میرفت سمت سقف.
صدای خندهی لینا هنوز از پایین شنیده میشد.
ـ به من چه...
زیر لب گفت و دوباره به صفحه نگاه کرد.
اما چند دقیقه بعد صدای خندهی بلندتری اومد.
تهیونگ با کلافگی لپتاپ رو بست.
ـ چرا تموم نمیکنن؟
در همین لحظه، صدای زنگ در خونهاش اومد.
یکی از دوستهاش بود.
ـ سلام! مزاحم نیستم؟
ـ نه، بیا داخل.
دوستش وارد شد و روی مبل نشست.
چند دقیقه بعد، تهیونگ بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره.
ـ یه سؤال.
ـ چی؟
ـ اگه از خونهی همسایه صدای خنده بیاد، طبیعیه؟
دوستش با تعجب نگاهش کرد.
ـ خب آره.
ـ حتی اگه صدای یه پسر هم باشه؟
دوستش خندید.
ـ چرا؟ همسایهت مهمون داره؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا برات مهمه؟
تهیونگ ساکت شد.
ـ مهم نیست.
دوستش خندید.
ـ قیافت اصلاً شبیه آدمی نیست که براش مهم نیست.
تهیونگ بالش رو برداشت و به طرفش پرت کرد.
ـ ساکت شو.
از طبقه پایین دوباره صدای خنده اومد.
دوستش لبخند زد.
ـ فکر کنم فهمیدم مشکل چیه.
ـ چی؟
ـ تو از همسایهت خوشت میاد.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی میگی؟
ـ پس چرا اینقدر دربارهش حرف میزنی؟
ـ من فقط...
مکث کرد.
ـ فقط کنجکاوم.
دوستش خندید.
ـ آره، حتماً.
تهیونگ چیزی نگفت.
اما بعد از رفتن دوستش، کنار پنجره ایستاد.
پایین رو نگاه کرد.
چند دقیقه بعد، در آپارتمان لینا باز شد.
جینوو بیرون اومد.
تهیونگ فقط برای یک لحظه چهرهاش رو دید.
جینوو به سمت لینا برگشت و گفت:
ـ فردا میبینمت.
لینا با لبخند گفت:
ـ باشه. مواظب خودت باش.
در بسته شد.
تهیونگ از پشت پنجره کنار رفت.
ـ پس اون بود...
برای اولین بار فهمید این پسر، فقط یک صدای ناشناس نیست.
و حالا کنجکاویاش تبدیل به چیزی شده بود که دیگر نمیتوانست به راحتی نادیدهاش بگیرد.
- ۱۳۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط