𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۱۴:

روز بعد، توی کافه، جیمین نشست روبروی آت و پرسید:

· «آت، دیشب که رفتی، پدرم گفت تو رو تحقیق کرده. هیچ چیزی از خانوادهات پیدا نکرده. چرا؟»

آت یه لحظه مکث کرد و گفت:

· «چون خانوادهی من اهل پنهانکارین. نه به خاطر جرم، به خاطر اینکه دوست دارن آروم زندگی کنن. بذار همین باشه.»

جیمین گفت: «آت، من فقط میخوام بدونم تویی که هستی یا چیز دیگهای پشتشه؟»

آت نگاهش کرد و گفت: «جیمین، همهی ما راز داریم. تو هم داری. ولی من قرار نیست رازمو به کسی بگم که چند ماه پیش داشت سرویس بهداشتی رو قفل میکرد.»

جیمین اخم کرد، ولی چیزی نگفت. این اولین بار بود که میفهمید چقدر کاراش اشتباه بوده.
دیدگاه ها (۰)

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۱۵: توی راهرو، یه پس...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه .🪄.🔮.🪄پارت ۱۶:صبح، آت اومد سر ...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۱۳: خونهی جیمین بزرگ...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🔮.🪄.🪄پارت ۱۲: بعد از کلاس، جیم...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۱۱: روز تحویل پروژه،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط