قهوهتلخ
#قهوهتلخ
#p1
دوستان یه تغییراتی تو فیک میخوام بدم که اینجا دختره نمیتونه حرف بزنه و هر به جز دختره کوک ملیتش کره ایه خب بریم سراغ فیک
........
بارون شدیدی میومد مردم بخاطر خیس نشدنشون به سمت خونه هاشون میدوییدن و مغازه هام میبستن تو همین ساعت از شب در خونه ای به صدا در اومد اون خونه در اصل بهزیستی بود زنی جوون بعد از اینکه چتری بالا سرش گرفته بود به سمت در میرفت اون در و باز کرد ولی هیچی ندیدی کمی دور و ورش رو نگاه کرد که صدا بچه ای به گوشش رسید به زمین خیره شد با دیدن بچه نوزادی تو یه سبد قهوه ای رنگ تعجب کرد با خودش گفت آخه کودوم خانواده ای بچه به این کوچیکی رو میزاره جلو در اونم زیر بارون معلوم بود بچه بهش میخورد پنج ماهش باشه سمت سبد خم شد و بچه رو توبغلش گرفت کمی به دور و ورش نگاه کرد که چشمش به کاغذی خورد اونم برداشت و رفت تو بهزیستی اون دختر بچه شدیدن زیبا بود موهای فره مشکی و صورت سفید بخاطر سرما گونه و دماغش سرخ شده بود اون زن لبخندی زد که همون موقع زن مسنی با اخم اومد که مدیر بهزیستی بود
خانوم کیم:رونا تویی؟چیکار می....این کیه؟
رونا:جلو در پیداش کردم این کوچولو رو نمیدونم کی زیر این بارون گذاشتش جلو در
خانوم کیم:باشه ببرش تو یکی از اتاقا
رونا:میبرمش تو اتاق کوک اونجا جا هست
خانوم کیم:باشه ببرش
زن به سمت اتاق مورد نظرش رفت و وارد اتاق شد که یه دفع پسر کوچولو اومد جلو در همیشه وقتی رونا میرفت تو اتاق کوک اون میومد جلو در چون خوشحال میشد
رونا:سلام آقا کوچولو
کوک نه ماهش بود و از وقتی میتونست راه بره شیطون شده بود دور رونا چرخید
رونا آروم رفت تو اتاق و دختر کوچولو رو رو تخت گذاشت
رونا:نی نی رو ازیت نکنی آقا کوچولو
کوک با تعجب به نوزاد روی تخت نگاه کرد و از خودش صدا در میاورد رونا دنبال لباس نوزادی میگشت و بلاخره پیدا کرد و الان دوباره دنبال پوشک میگشت و شیر خشک همون موقع صدا گریه دختر کوچولو بلند شد همون موقعم کوک زد زیر گریه
رونا:تو چرا گریه میکنی پسرم؟
#p1
دوستان یه تغییراتی تو فیک میخوام بدم که اینجا دختره نمیتونه حرف بزنه و هر به جز دختره کوک ملیتش کره ایه خب بریم سراغ فیک
........
بارون شدیدی میومد مردم بخاطر خیس نشدنشون به سمت خونه هاشون میدوییدن و مغازه هام میبستن تو همین ساعت از شب در خونه ای به صدا در اومد اون خونه در اصل بهزیستی بود زنی جوون بعد از اینکه چتری بالا سرش گرفته بود به سمت در میرفت اون در و باز کرد ولی هیچی ندیدی کمی دور و ورش رو نگاه کرد که صدا بچه ای به گوشش رسید به زمین خیره شد با دیدن بچه نوزادی تو یه سبد قهوه ای رنگ تعجب کرد با خودش گفت آخه کودوم خانواده ای بچه به این کوچیکی رو میزاره جلو در اونم زیر بارون معلوم بود بچه بهش میخورد پنج ماهش باشه سمت سبد خم شد و بچه رو توبغلش گرفت کمی به دور و ورش نگاه کرد که چشمش به کاغذی خورد اونم برداشت و رفت تو بهزیستی اون دختر بچه شدیدن زیبا بود موهای فره مشکی و صورت سفید بخاطر سرما گونه و دماغش سرخ شده بود اون زن لبخندی زد که همون موقع زن مسنی با اخم اومد که مدیر بهزیستی بود
خانوم کیم:رونا تویی؟چیکار می....این کیه؟
رونا:جلو در پیداش کردم این کوچولو رو نمیدونم کی زیر این بارون گذاشتش جلو در
خانوم کیم:باشه ببرش تو یکی از اتاقا
رونا:میبرمش تو اتاق کوک اونجا جا هست
خانوم کیم:باشه ببرش
زن به سمت اتاق مورد نظرش رفت و وارد اتاق شد که یه دفع پسر کوچولو اومد جلو در همیشه وقتی رونا میرفت تو اتاق کوک اون میومد جلو در چون خوشحال میشد
رونا:سلام آقا کوچولو
کوک نه ماهش بود و از وقتی میتونست راه بره شیطون شده بود دور رونا چرخید
رونا آروم رفت تو اتاق و دختر کوچولو رو رو تخت گذاشت
رونا:نی نی رو ازیت نکنی آقا کوچولو
کوک با تعجب به نوزاد روی تخت نگاه کرد و از خودش صدا در میاورد رونا دنبال لباس نوزادی میگشت و بلاخره پیدا کرد و الان دوباره دنبال پوشک میگشت و شیر خشک همون موقع صدا گریه دختر کوچولو بلند شد همون موقعم کوک زد زیر گریه
رونا:تو چرا گریه میکنی پسرم؟
- ۴.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط