اون رو به عمارت میبره ولی با اینکه به عمارت رسیدند اما با

اون رو به عمارت میبره ولی با اینکه به عمارت رسیدند اما بازم داشتند به یک سمتی میرفتند که به نظر خیلی ترسناک میومد که در اخر به یک در بزرگ میرسند که روش نوشته بود ورود ممنوع ولی با این حال دازای در رو باز میکنه یک چراغ اونجا وجود داشت که نور کمی داشت و از سقف اویزان بود و یک پنحره ی خیلی ترس ناک یک وسیله ی عجیب هم اونجا بود و یهو چشمش به یک چیز هایی خورد اون چیزی نبود جز وسایل شکنجه دازای به اون وسیله ی خیلی عجیب اشاره میکنه وچویا یک نگاهی به دازای میکنه ترسیده بود که یهو چویا بیهوش میشه. دازای چویا رو بیهوش کرده بود چون میدونست چویا مقاومت میکنه وقتی چویا از خواب بلند میشه میبینه لباساش عوض شده و یک لباس سفید و ساده تنشه و متوجه میشه نمی تونه تکون بخوره و مشخص بود دازای پشت سر چویا است و حالت چویا به صورتی بود که دستاش از هم باز بود و کلا حالتی که توش بود خیلی عجیب بود <br>
چویا: چ.... چ....... چی..... چه... اتفاقی داره میوفته؟ <br>
دازای: کار اشتباهی کردی که از مهربونی من سؤ استفاده کردی. حالا بهت یک درس عبرت حسابی میدم تا یاد بگیری جایگاه خودتو بدونی (و یک لبخند شیطانی میزنه) <br>
چویا: ب.. ب... ببخشید...... ببخشید...... ببخشید <br>
دازای یک چیز چوبی با نخ های کافت و دراز دستش بود (دوستان عزیز منظورم شلاق هستش) <br>
چویا فهمید دیگه دیره و کارش اشتباه بوده و باید تحمل کنه وبعد دازای شروع میکنه به شلاق زدن۱....۲.... ۳.... ۴... ۵.. ۶... ۷... ۸..... ۹.... ۱٠... ۱۱..... ۱۲.... ۱۳.......و....... <br>
ذهن دازای: چرا؟ چرا؟ چرا اینطوری شد چرا از رفتنش ناراحت و عصبی شدم چرا؟ وایسا شاید دارم زیاده روی میکنم دیگه بسه....
وفت و جلوی چویا نشست و گفت<br>
دازای: امید وارم درس عبرت گرفته باشی <br>
چویا: بله ارباب...... گرفتم..... <br>
و بیهوش میشه <br>
دازای اونو به اتاقش میبره و حمامش میکنه (نگید چرا به این زودی دازای عاشق چویا عه) روی زخماش ترمیم میزاره و اونو رو تخت خودش میزاره و میشینه تا کارایی مه باقی مونده بود رو انجام بده <br>
. <br>
ویو: صبح
چویا از خواب بلند میشه و میبینه که رو تخت اربابش خوابیده سریع از جاش بلند میشه و وایمیسته دازای رو به اینه میزش ایستاده بود و چیزی هم توی دستش بود چویا نمیدونست اون چی هست ولی داشت سعی میکرد که ببینه که دازی یک ریز نگاهی به چویا میندازه و میاد و جلوش وایمیسته قدش از چویا خیلی بلند تر بود چویا همینطور غرق در افکارش بود که یهو دازای.............


سناریو رو دوست دارید؟
امید وارم خوشتون بیاد 🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎
دیدگاه ها (۳)

پارت 3 چویا همین طور غرق در افکارش بود که یهو دازای ......می...

بچه ها اسم سناریو رو بزاریم ارباب من چطوره

پارت یک 🤎🧡🤎🧡 خدمدکار: ارباب پدرتون کارتون دارن <br>دازای: بل...

چت دازای و چویا یعنی حق😅😅😅🤣

پارت چهارم ( با ناباروری پارت آخر )ویو دازاینمیدونم بهش بگم؟...

سناریو سوکوکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط