P¹⁷
P¹⁷
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
با حرکت سریعی دستشو از پشت لینو رد کرد و بازوی منو محکم گرفت و کشید...
محکم منو گرفت و گفت:
اجازه نداره پاشو از اینجا بیرون بذاره!
لینو گفت:
متاسفانه پدرشون تو ماشین منتظره، مستر هوانگ!
گفت:
پدرش یا هر کسه دیگه ای!
گفت:
اون زمان که میتونستی دستور بدی زمان برنده شدن پدرت توی قمار بود متاسفانه الان دیگه همچین چیزی نیست...
میدونی که پدرش درجه اش از تو و خاندانت هم بیشتره...
گفت:
برام مهم نیست، بهش بگو بره چون آرتمیس اینجا میمونه!
گفت:
متاسفانه نمیشه!
دوست دخترش که داشت با تخسی منو نگاه میکرد با صدای نازک و عشوه گری گفت:
هیونجین، ولش کن بره این کفتارو!
داد زدم و گفتم:
تو یکی خفه شو، در موضوعی که به تو ربطی نداره دخالت نکن...
راسو خانم!
لینو گفت:
به یه شرطی اینجا میمونه؟!
هیونجین یه ابروش رو برد بالا و گفت:
مثلا چی؟!
گفت:
باید ببینم قبول میکنی؟!
گفت:
بستگی داره چی باشه؟!
خودم رو از چنگه هیونجین کشیدم بیرون و منتظر بودم ببینم لینو چه خط و نشونی برای هیونجین گذاشته...
لینو به جای جواب دادن یه ابروش رو برد بالا و با نگاهی نافذ به هیونجین نگاه کرد...
هیونجین هووفی کشید و گفت:
اوکی، هرچی باشه قبوله!
فقط سریعتر لطفا...
لینو گفت:
برای موندن آرتمیس اینجا، نیازه که:
از دوست دخترت جدا بشی برای همیشه، یعنی حتی بعد از طلاق...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
با حرکت سریعی دستشو از پشت لینو رد کرد و بازوی منو محکم گرفت و کشید...
محکم منو گرفت و گفت:
اجازه نداره پاشو از اینجا بیرون بذاره!
لینو گفت:
متاسفانه پدرشون تو ماشین منتظره، مستر هوانگ!
گفت:
پدرش یا هر کسه دیگه ای!
گفت:
اون زمان که میتونستی دستور بدی زمان برنده شدن پدرت توی قمار بود متاسفانه الان دیگه همچین چیزی نیست...
میدونی که پدرش درجه اش از تو و خاندانت هم بیشتره...
گفت:
برام مهم نیست، بهش بگو بره چون آرتمیس اینجا میمونه!
گفت:
متاسفانه نمیشه!
دوست دخترش که داشت با تخسی منو نگاه میکرد با صدای نازک و عشوه گری گفت:
هیونجین، ولش کن بره این کفتارو!
داد زدم و گفتم:
تو یکی خفه شو، در موضوعی که به تو ربطی نداره دخالت نکن...
راسو خانم!
لینو گفت:
به یه شرطی اینجا میمونه؟!
هیونجین یه ابروش رو برد بالا و گفت:
مثلا چی؟!
گفت:
باید ببینم قبول میکنی؟!
گفت:
بستگی داره چی باشه؟!
خودم رو از چنگه هیونجین کشیدم بیرون و منتظر بودم ببینم لینو چه خط و نشونی برای هیونجین گذاشته...
لینو به جای جواب دادن یه ابروش رو برد بالا و با نگاهی نافذ به هیونجین نگاه کرد...
هیونجین هووفی کشید و گفت:
اوکی، هرچی باشه قبوله!
فقط سریعتر لطفا...
لینو گفت:
برای موندن آرتمیس اینجا، نیازه که:
از دوست دخترت جدا بشی برای همیشه، یعنی حتی بعد از طلاق...
- ۱۹۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط