فصل دوم

فصل دوم

پارت دهم | شبی که همه‌چیز شروع شد

بالاخره روز جشن فارغ‌التحصیلی رسید...

سئول آن شب پر از نور و هیجان بود.

سالن بزرگ مراسم با گل‌های سفید، چراغ‌های طلایی و تزئینات زیبا آماده شده بود.

همه‌ی دانش‌آموزها با لباس‌های رسمی وارد سالن می‌شدند.

اما یک نفر...

بی‌قرارتر از همیشه بود.

جنگکوک.

---

جنگکوک جلوی آینه ایستاده بود و کت مشکی‌اش را مرتب می‌کرد.

تهیونگ که کنار او ایستاده بود، با خنده گفت:

ـ «باورم نمی‌شه... جئون جنگکوک، همون پسری که هیچ‌کس نمی‌تونست احساساتشو بفهمه، الان ده دقیقه‌ست داره به موهاش نگاه می‌کنه.»

جنگکوک اخم کرد.

ـ «خفه شو.»

تهیونگ خندید.

ـ «استرس داری؟»

جنگکوک چیزی نگفت.

فقط نگاهی به ساعتش انداخت.

ـ «می‌خوام وقتی ببینمش... همه‌چیز کامل باشه.»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «پس واقعاً عاشق شدی.»

جنگکوک آرام به زمین نگاه کرد.

برای اولین بار، انکار نکرد.

ـ «آره...»

---

چند دقیقه بعد...

صدای باز شدن در سالن آمد.

همه‌ی نگاه‌ها به سمت ورودی برگشت.

لیانا وارد شد.

لباسی بلند و زیبا به رنگ آبی تیره پوشیده بود.

موهایش به آرامی روی شانه‌هایش ریخته بود و لبخند آرامی روی لب داشت.

برای چند ثانیه...

همه‌چیز برای جنگکوک متوقف شد.

صدای موسیقی...

صدای حرف زدن مردم...

همه محو شدند.

فقط لیانا را می‌دید.

دختری که روز اول ورودش به مدرسه، فکر می‌کرد بزرگ‌ترین دردسر زندگی‌اش خواهد بود...

اما حالا...

مهم‌ترین آدم زندگی‌اش شده بود.

---

لیانا وقتی نگاه جنگکوک را دید، آرام به سمتش رفت.

با لبخند گفت:

ـ «چرا اینجوری نگام می‌کنی؟»

جنگکوک چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

ـ «چون...»

مکث کرد.

ـ «چون فکر نمی‌کردم کسی بتونه از این هم زیباتر بشه.»

صورت لیانا سرخ شد.

ـ «تو امروز خیلی حرفای عجیب می‌زنی.»

جنگکوک لبخند زد.

ـ «شاید چون امشب یه حرف مهم دارم.»

لیانا با کنجکاوی نگاهش کرد.

ـ «چه حرفی؟»

اما قبل از اینکه جواب بدهد، مجری مراسم همه را برای شروع برنامه صدا زد.

جنگکوک فقط گفت:

ـ «بعداً بهت می‌گم.»

---

چند ساعت بعد...

مراسم تمام شده بود.

بیشتر دانش‌آموزها برای عکس گرفتن و خداحافظی جمع شده بودند.

جنگکوک آرام به سمت لیانا رفت.

ـ «بیا یه جایی بریم.»

لیانا با تعجب گفت:

ـ «کجا؟»

ـ «یه جایی که فقط خودمون باشیم.»

او دستش را به سمت لیانا دراز کرد.

لیانا چند لحظه نگاهش کرد...

بعد دستش را در دست جنگکوک گذاشت.

و هر دو از سالن خارج شدند.

بدون اینکه بدانند...

چند دقیقه‌ی بعد...

قرار است جمله‌ای گفته شود که مسیر زندگی هر دویشان را تغییر خواهد داد...

پآیآن پآرت دهم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۱)

فصل دومپارت یازدهم | اعترافی زیر نور ماهصدای موسیقی سالن کم‌...

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

فصل دومپارت هشتم | شبی زیر ستاره‌هاچند روز بعد...جنگکوک از ص...

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

فصل دومپارت اول | آخرین سال، آخرین شبچند ماه گذشت...بعد از م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط