اشک رازی‌ست

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌هایِ تو را دریافته‌ام
با لبانت برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مرده‌گانِ این سال
عاشق‌ترینِ زنده‌گان بوده‌اند.
دیدگاه ها (۴۰)

ﻣﻦ ﺑﺮای ﺗﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﻢ‫ﻫﻨﻮز از اﻳـﻨﻮر دﻳﻮار‫ﻫﺮﺟﺎی ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲ‫ﺧـ...

یه شبِ مهتاب ماه میاد تو خوابمنو می‌بره ...

می دانم نیمه شب که فکر میکنی خوابیده ام به پاتوق مجازیمان سر...

امشب کنار غزل های من بخوابشاید جهان تو آرام تر شود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط