برادرخواندهیمن پارت7:
بعد از پایان جلسه همه کارمندا بلند شدن تا اتاق رو ترک کنن و تنها کسایی که سر جای خودشون نشسته بودن جونگکوک و تهیونگ بودن. جیمین هم بلند شد و وقتی میخواست طرح های مقابلش رو برداره صدایی متوقفش کرد:
_آقای پارک شما بمونید.
جیمین با دستور جونگکوک روی صندلیش که کنار صندلی جونگکوک بود نشست. بقیه اتاق رو ترک کردن و تهیونگ که تا اون لحظه قصد موندن داشت برای راحتی اونا بلند شد تا بیرون بره. توی همون لحظه جونگکوک دستشو گرفت:
_بمون برادر.
تهیونگ نگاهشو به دست هاشون داد. نفسش رسما گرفته بود. سر جاش نشست. جونگکوک دستاشو مقابل سینهش در هم گره کرد و رو به جیمین که دوست و همراه همیشگیش بود کرد.
_جیمین ما قراره طرح های تو رو اجرایی کنیم و برای انجام دادن این کار لازمه که تو هر مرحله خودت هم کنارمون باشی.
مکثی کرد و ادامه داد:
_طرح جدیدت واقعا عالیه. وقتی به برادر خوندهم نشونش دادم به وجد اومد.
نگاهشو به تهیونگ داد:
_درسته برادر؟
تهیونگ به برادرخوندهش لبخندی زد و به جیمین که رو به روش نشسته بود نگاه کرد.
_درسته. من تحسینت میکنم. ایده هات واقعا عالین.
_هردوتون به من لطف دارین.
تهیونگ نیشخندی زد:
_من به کسی لطف نمیکنم آقای پارک اگه میگم ایده هاتون عالین چون واقعا عالین. متوجهین که؟
جیمین که بخاطر صمیمیت و دوستیش با تهیونگ متوجه شوخیش شده بود لبخند دندون نمایی زد:
_بله متوجهم آقای کیم.
_خوبه.
جونگکوک که از مکالمهشون خوشش نمیومد ناخودآگاه دندوناشو روی هم فشرد. دلیلشو نمیدونست ولی دوست نداشت برادرخوندهش و صمیمی ترین رفیقش انقدر با هم راحت باشن. خنده عصبیای کرد و دستاشو روی میز گذاشت. دستاشو مشت کرده بود و با لبخند عصبیای محکم انگشتاشو میفشرد. هیچکدوم از حرکاتش از دید تهیونگ پنهون نمیموند...
_فکر میکنم قرار بود درمورد شرکت صحبت کنیم. درست نمیگم؟
تهیونگ نگاهشو بهش داد و قیافه جدیای به خودش گرفت.
_درسته. ایدهای برای اجرای طرح ها داری؟
جونگکوک شروع به توضیح دادن کرد:
_هم ایده دارم و هم سرمایه گذار خوبی براش در نظر دارم...
(شرط آپلود پارت بعد: 8 لایک)
بعد از پایان جلسه همه کارمندا بلند شدن تا اتاق رو ترک کنن و تنها کسایی که سر جای خودشون نشسته بودن جونگکوک و تهیونگ بودن. جیمین هم بلند شد و وقتی میخواست طرح های مقابلش رو برداره صدایی متوقفش کرد:
_آقای پارک شما بمونید.
جیمین با دستور جونگکوک روی صندلیش که کنار صندلی جونگکوک بود نشست. بقیه اتاق رو ترک کردن و تهیونگ که تا اون لحظه قصد موندن داشت برای راحتی اونا بلند شد تا بیرون بره. توی همون لحظه جونگکوک دستشو گرفت:
_بمون برادر.
تهیونگ نگاهشو به دست هاشون داد. نفسش رسما گرفته بود. سر جاش نشست. جونگکوک دستاشو مقابل سینهش در هم گره کرد و رو به جیمین که دوست و همراه همیشگیش بود کرد.
_جیمین ما قراره طرح های تو رو اجرایی کنیم و برای انجام دادن این کار لازمه که تو هر مرحله خودت هم کنارمون باشی.
مکثی کرد و ادامه داد:
_طرح جدیدت واقعا عالیه. وقتی به برادر خوندهم نشونش دادم به وجد اومد.
نگاهشو به تهیونگ داد:
_درسته برادر؟
تهیونگ به برادرخوندهش لبخندی زد و به جیمین که رو به روش نشسته بود نگاه کرد.
_درسته. من تحسینت میکنم. ایده هات واقعا عالین.
_هردوتون به من لطف دارین.
تهیونگ نیشخندی زد:
_من به کسی لطف نمیکنم آقای پارک اگه میگم ایده هاتون عالین چون واقعا عالین. متوجهین که؟
جیمین که بخاطر صمیمیت و دوستیش با تهیونگ متوجه شوخیش شده بود لبخند دندون نمایی زد:
_بله متوجهم آقای کیم.
_خوبه.
جونگکوک که از مکالمهشون خوشش نمیومد ناخودآگاه دندوناشو روی هم فشرد. دلیلشو نمیدونست ولی دوست نداشت برادرخوندهش و صمیمی ترین رفیقش انقدر با هم راحت باشن. خنده عصبیای کرد و دستاشو روی میز گذاشت. دستاشو مشت کرده بود و با لبخند عصبیای محکم انگشتاشو میفشرد. هیچکدوم از حرکاتش از دید تهیونگ پنهون نمیموند...
_فکر میکنم قرار بود درمورد شرکت صحبت کنیم. درست نمیگم؟
تهیونگ نگاهشو بهش داد و قیافه جدیای به خودش گرفت.
_درسته. ایدهای برای اجرای طرح ها داری؟
جونگکوک شروع به توضیح دادن کرد:
_هم ایده دارم و هم سرمایه گذار خوبی براش در نظر دارم...
(شرط آپلود پارت بعد: 8 لایک)
- ۹۵۸
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط