#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟕

تهیونگ:وقتی بچه بودم مامانم همیشه منو بغلش میگرفت و نازم میکرد.( کمی مکث چشاش رو بست)وقتی از مدرسه میومدم بدو بدو میرفتم سمت اتاق مادرم و اونم منو بغل میکرد.( مکث چشماش رو باز کرد )همیشه کیک مورد علاقم رو درست میکرد، هرروز بوی کیک توت فرنگی خونه رو گرفته بود و مادرم همیشه منو به اشپز خونه میبرد و اون پیشبند ست گلگلی شو میبست برام و باهم غذا میپختیم، و اون موقع من خوشبخترین پسر دنیا بودم، ولی الان کنارم نیست( قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید)

جونگکوک که از اون موقع داشت با لبخند کمرنگی به حرفای تهیونگ گوش میداد با پایان رسیدن حرفای تهیونگ اون رو کمی بلند و اونو تو اغوشش کشید و سرش رو اروم ناز کرد.

جونگکوک:اشکال نداره تهیونگی، مطمئنم مامانت از اون بالا داره نگاهت میکنه، مطمئنم داره از اون بالا داره می ببینتت و بهت افتخار میکنه، میگه چه پسره خوشگل و جذابی دارم همینطور موفق. افرین کوچولو که تونستی انقدر خوب از پس خودت بر بیای( لبخند)

تهیونگ هومی گفت و خودشو بیشتر چسبوند، جونگکوک حس مادرشو بهش داده بود.

بعد از کمی اروم شدن ته جونگکوک اروم ازش جدا شد.

جونگکوک:میخای بری بخوابی؟ اگه حالت خوبه.

تهیونگ سری تکون داد و از روی کاناپه بلند شد و دستشو به سمت کوک گرفت.

تهیونگ:خودت گفتی امشب پیشم میخوابی.

جونگکوک با کمی تردید دستشو گزاشت رو دست ته و از جاش بلند شد، تهیونگ جلو جلو به سمت اتاق میرفت و از دست کوک گرفت و دنبال خودش کشوند.
با رسیدن به اتاق با دست ازادش درو باز کرد و اروم رو تخت نشست.
جونگکوک کمی سرش رو انداخت پایین نمیدونست چجوری کنار تهیونگ بخوابه.

تهیونگ رو تخت دراز کشید.

تهیونگ:نمیخای بیای.

جونگکوک سرش رو اورد بالا و به ته نگاه کرد و بعد از کمی فکر کنار ته گوشه ترین نقطه خوابید و به سقف خیره شد، دلیل به اینجا اومدنش این بود که تهیونگ رو دلداری بده پس چرا انقدر ازش فاصله گرفته باید به خجالتی بودنش فحش بده.
بعد از کمی فکر تصمیمش رو که قلبش میگفت رو گرفت و خودشو به تهیونگ نزدیک کرد.

تهیونگ که از اون موقع داشت جونگکوک رو میدید وقتی دید داره بهش نزدیک میشه قلبش شدت گرفت.

جونگکوک اروم به پهلو خوابید و به تهیونگ خیره شد، به همدیگه زل زده بودند و کسی حرفی نمیزد.

جونگکوک:میخای بغلت کنم( اروم)

تهیونگ کمی مکث کرد تا متوجه حرفش بشه بعد که فهمید سری تند تند تکون داد.

جونگکوک با تردید اروم خودش رو به تهیونگ نزدیکتر کرد و اروم دستاشو باز کرد، تهیونگ بلافاصله خودشو انداخت بغلش و جونگکوک هم دستاشو دور کمر سفت و سک.......سی تهیونگ حلقه کرد و یک دستشو اورد بالا و موهاشو نوازش کرد.

تهیونگ سرشو برد و بین گردن و سی.نه ی تهیونگ و بینی شو به تره قوه ی کوک چسبوند و دم عمیقی کشید.
هنوزم همون بورو میداد لعنتی زیر لب گفت.

جونگکوک از حس نفس تهیونگ لرز خفیفی کرد و کمی قرمز شد.

جونگکوک:بخواب ته کوچولو.
تهیونگ:من کوچولو ام؟ ( خنده)
جونگکوک:اره، الان یک ببر کوچولو تو بغلمه.
تهیونگ:پس منم ببر تو ام( خنده)
جونگکوک:قبوله ببر کوچولو
تهیونگ:کوچولو نگو خوشم نمیاد
جونگکوک:جون بابا مگه مهمه مهم منم، تو ببر منی یعنی کوچولوی منی.
تهیونگ:اگه بدونی این کوچولو میتونه چه کارایی بکنه پشمات میریزه.
جونگکوک:برای بعدا ببر جذابم الان بگیر بخواب.

تهیونگ هومی کرد و خودشو بیشتر چسبوند و چشماش رو بست...

ویو فردا صبح تهیونگ.

با تابش نور خورشید مستقیم به چشمام از خواب بیدار شدم، با دستم به کنارم روی تخت چند ضرب زدم ولی تن جونگکوک رو حس نمیکردم چشمام رو باز کردم دیدم کوک نیست.
روی تخت نشستم کمی چشمام رو مالوندم و کششی به بدنم دادم و از رو تخت بلند شدم و رفتم سرویس و کارهای لازم رو انجام دادم و از اتاق زدم بیرون، به سمت پایین رفتم.
دیدگاه ها (۰)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟖وقتی رسیدم پایین جونگکوک رو دیدم که ای...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟗حالا صبحونه تموم شده بود و بعد از جمع ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟕تهیونگ:وقتی بچه بودم مامانم همیشه منو ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟔جونگکوک:پس چرا خودم متوجه این بو نمیشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط