💐گیسوی شب💐

💐گیسوی شب💐
# پارت نود وهشت..‌


گیسو:
چشامو باز کردم واطرافمو نگاه کردم تو اتاقم بودم برگشتم دیدم آریا لبه ای پنجره نشسته وکتابی هم دستشه برگشت نگام کرد وگفت : درد داری
- نه ...
یکم گیج بودم وچشام سنگین بود
- پام چی شد؟
- کندنش انداختنش دور ...
متعجب نگاش کردم بلندشد شونه بالاانداخت وگفت : بهتری الان
ملافه رو کنار زدم وپام رو نگاه کردم یکم ورم داشت وبسته بود
آریا: دکتر برات یه اتل نوشته دارو هم داده باید استراحت کنی یه هفته ای دیگه خوب میشی
متعجب نگاش کردم وگفتم : یعنی من این همه خواب بودم
کتاب رو گذاشت رو میز ودستاشو فرو کرد تو جیب های شلوارش وگفت : انگار کمبود خواب داشتی استراحت کن منم برم دیگه
- ممنونم آریا
لبخند کمرنگی زد وگفت : وظیفه بود
بهش لبخند زدم به در اشاره کرد وگفت : من برم دیگه
یهو درباز شد ومامان با عجله اومد تو اتاق بقیه هم پشت سرش
یه وقت برگشتم دیدم آریا نیست مامان وعمه فریده کلی نگران حالم بودن یاشینم داشت سوال جوابم می کرد ولی خبری از یاشار نبودمنم توجه نکردم وقتی مامان خیالش از بابت حالم راحت شد همه بیرون رفتن بازم من بایداین تخت واین اتاق رو تحمل می کردم اتاقی که عاشقش بودم حالا حکم زندان داشت برام کتابی که آریا می خوند رو برداشتم وبازش کردم یه برگه اش تا زده بود ونوشته بود

دوست داشتن تو...
بی اجازه زیباس...
تو هم نخواهی ...
دوستت دارم ....
دیدگاه ها (۴)

💐گیسوی شب💐# فصل دوم ..#پارت نودونه....آریا:کارم اتاقم که تمو...

💐گیسوی شب💐#ادامه پارت نودونه....آریا:- نیازی نیست خانم جون خ...

💐گیسوی شب💐#ادامه پارت نود وهفت....آریا:دکتر یه پرستار رو صدا...

💐گیسوی شب💐# پارت نود وهفت....آریا:- گلین بدوبه مامانت اینا ب...

پارت اول..‌‌.بارانبا سرعت شروع به دویدن کردم.میخواستم به مام...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط