پادشاهی دریک شب زمستانی درکاخ ب یکی ازنگهبانان برخورد.گفت
پادشاهی دریک شب زمستانی درکاخ ب یکی ازنگهبانان برخورد.گفت سردت نیست؟ گفت عادت دارم .شاه گفت می گویم برایت لباس گرم بیاورند.شاه فراموش کرد. صبح جنازه نگهبان راپیداکردندک روی دیوارقصرنوشته بود،من سال هاب سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرم تومن راازپادرآورد.
- ۵۶۳
- ۰۲ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط